نسبت هایی برای زیبایی

یه جایی توی یاهو نوشته بود:

اقلیدس معتقد بوده برای زیبا بودن، ارتفاع بینی نباید از فاصله دو چشم بیشتر بشه و عرض بینی هم حدود دو سوم ارتفاعش باشه.

بعد نوشته بود: 

مطابق تحقیقات انجام شده، صورت های متقارن از جذابیت بیشتری برخوردارند، اگرچه صاحبان چنین صورتهایی عموما خودمحورتر هم هستند. از اون گذشته، در مردها رابطه مستقیمی بین تقارن اجزای صورت و تمکن مالی وجود داره. مرد هرچه پولدارتر، صورتش متقارن تر (این قانون کشف دانشمندان نخبه دانشگاه ادینبورو هست، خیر و شرش پای خودشون). توجه داشته باشید چنین قانونی در مورد خانمها صدق نمی کنه.

و باز هم خاطرنشان شده بود: 

بیشترین جذابیت وقتی حاصل میشه که فاصله چشم ها تا دهان 36 درصد طول صورت باشه و فاصله افقی بین چشمها هم حدود 46 درصد عرض کل صورت. 

در خاتمه باید توجه داشته باشید که:

رابطه بین یادآوری یک چهره و جذابیتش رابطه ای است از جنس معکوس. یعنی شما یا می تونید چهره ای جذاب داشته باشی و زود فراموش بشی و یا اینکه چهره غیر جذاب داشته باشی اما در خاطرها بمونی.

چو، انتخاب خبره ها

چند روز پیش همینطور الکی و بی هدف رفتم توی کتابخونه دور بزنم که بخش کتابهای مصور توجهم رو جلب کرد، به خصوص یک کتاب به نام "CHEW-Taster's Choice".

کتاب قسمت اول از یک مجموعه هفت قسمتی (تا به امروز) در مورد ماجراهای آقای چو، یک آسیایی - آمریکایی و مأمور سازمان بهداشت آمریکا (Food and Drug Administration-FDA) است. داستان از اونجا شروع میشه که به بهانه آنفلوآنزای مرغی خرید و فروش مرغ ممنوع شده. در همین حال عده ای معتقدند که کاسه ای زیر نیم کاسه دولت هست و این جریان آنفلوآنزای مرغی نمی تونه واقعیت داشته باشه. آقای چو هم مثل همه قهرمان های کمیک بوک ها یک خاصیت منحصر به فرد داره. او یک سیبوپات "Cibopath" هست (چیزی که فکر کنم آفرینندگان داستان از خودشون درآوردن). این خاصیت به آقای چو این امکان رو می ده، هر چیزی که می چشه تصویری از تاریخچه اون پیش چشمش بیاد. مثلا وقتی سیبی گاز می زنه، میتونه ببینه سیب از کدوم درخت بوده، چه سم هایی بهش زدن و از این حرفها. خلاصه قراره آقای چو از این خاصیتش در راه رمزگشایی از جریان ممنوعیت مرغ استفاده کنه.

داشتم می خوندم و لذت می بردم که یکهو وسطای کار به این فکر افتادم نکنه خیلی ناجوره که من با این مختصات سنی نشستم دارم کمیک بوک می خونم؟ بعد رفتم ببینم اصولا چنین کتابی برای چه رده سنی منتشر شده. 

تحقیقات من نشون میده این کتاب برای مثبت هیجده سال هست (چون تصاویر خشن زیاد داره)، اما در مورد این که گروه هدف، دقیقا چه محدوده سنی بالای هجده سال رو شامل میشه چیزی پیدا نکردم. 

حالا بین خودمون باشه ها ... من از این تجربه حظ وافری بردم.

کاش میشد جبران کرد (4)

It weighs on me. All this time has passed and it still weighs on me.

از کتاب "و کوهها بانگ برآوردند"، با اندکی دخل و تصرف

تناسخ

امروز همینطورر ناخودآگاه سر و کارم افتاد به مطالبی در مورد مسأله تناسخ. به پادکست "جهان پر رمز و راز" گوش می دادم که برنامه این دفعه اشون در مورد کتابی به نام "Life Before Life" بود.

همینطوری که از روی جلد کتاب هم پیداست، توی این کتاب تلاش شده به بچه هایی پرداخته بشه که گفته میشه از یک زندگی دیگه خاطراتی به یاد می آرند.
مثلا در یکی از این موارد در مورد بچه ای صحبت میشه که ماه گرفتگی هایی در پشت سر و روی پیشونی داره. ناگهان این بچه مدعی میشه به یاد میاره که توی زندگی قبلیش در روستایی در تایلند از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته. مسأله بررسی میشه و معلوم میشه که چنین اتفاقی در اون روستا پیش اومده و جالب تر اینکه مسیر ورود و خروج گلوله به جمجمه اون فرد با ماه گرفتگی های کنونی روی سر بچه همخوانی کامل دارند. البته باز هم میشه این احتمال رو داد که این بچه همچین اطلاعاتی رو از محیط گرفته (ولو ناخوداگاه).
مورد دیگری مورد بحث قرار میگیره که یک بچه کوچولو (فکر کنم چهار یا پنج ساله) وقتی برای آموزش شنا با مامانش راهی استخر میشه به ناگاه به صورت عجیب و غریبی جذب مربیش میشه. این جذب شدن اونقدر شدید بوده که برای مامان بچه سوال پیش میاد که دلیلش چیه؟ بچه در جواب مامانش میگه دلیلش اینه که قبل این که بچه مامانش باشه بچه این خانم مربی بوده و به دلایل خاصی ناچار شده مامانش رو ترک کنه. در ادامه کاشف به عمل میاد که این خانم مربی یک مورد سابقه سقط جنین دشته که نه سال پیش از این ماجراها اتفاق افتاده بود. اگر توی مورد اول اون بچه احتمالا اطلاعات مورد نیازش رو از محیط گرفته در مورد این بچه دومی چه استدلالی میشه کرد؟ اون که ابراز علاقه اش به مربیش رو موقعی شروع کرد که برای اولین بار دیدش.
توی کتاب درباره یک مورد دیگه بحث میشه که یک مادر آمریکایی متوجه میشه بچه اش یه سری چیزهای نامفهومی میگه اما این چیزهای نامفهوم انگار از یک قاعده و قانونی پیروی می کنه، خلاصه میره پیش مشاور و مشاور هم از یک متخصص زبان شناسی کمک میگیره. متخصص زبان شناسی بهشون میگه خیلی از این کلماتی که این بچه داره میگه چینی تبتی هستن. مامان بچه که خیلی تعجب کرده بوده از این بچه میپرسه تو این کلمه ها رو از کجا یاد گرفتی؟ بچه هم خیلی خونسرد میگه از مدرسه. مامانش میگه: اما شما که توی مدرسه به این زبون حرف نمی زنید. بچه هم جواب میده منظورش این مدرسه نیست، بلکه منظورش اون مدرسه ایه که توی کوهها هست و معلم هاش ردا می پوشند!
خلاصه که خیلی از این موارد بحث میشه. گفته میشه این احتمال وجود داره که بخشی از اطلاعات در قالب ژن ها به صورت ناخودآگاه به ما منتقل میشه در حالیکه خودمون هم از وجودش بی خبریم و یا اینکه واقعا تناسخی وجود داره. الله اعلم.

رمان های ترجمه برای انگلیسی زبان ها

در نشریه هفتگی ناشران آمریکا (Publishers Weekly)، از یکی از متخصصین کتاب های ترجمه (کتاب هایی که به زبانی غیر از انگلیسی نوشته شده و بعد به این زبان ترجمه شده اند) خواسته شده که لیستی تهیه کنه از بیست کتاب برتر ترجمه شده ای که از چشم خواننده ها پنهان مونده (اینجا). "چاد پست" - Chad W. Post- قبل از معرفی لیستش میگه:

"اصولا تنها 3% از کتابهایی که در آمریکا منتشر میشن، کتاب های ترجمه هستن. اگر چه کمیت لزوما بیان کننده کیفیت هم نیست. کارهای ترجمه شده گارسیا (مارکز)، کرتازار، پروست، کافکا، تولستوی این موضوع رو به اثبات رسوندن. هنوز هم کتاب های ترجمه زیادی هستن که این قابلیت رو دارن که مورد توجه بیشتری قرار بگیرن. از بین اون ها بیست مورد رو انتخاب کرده ایم...".

انتخاب های اونها شامل کتاب هایی است به زبان های ژاپنی، پرتغالی، آلمانی، عبری، عربی، اسپانیایی، نروژی، مجاری، سوئدی، یونانی، لهستانی، فرانسوی، روسی، کروواسی، چینی و حتی کاتالان. از این بین زبان فارسی هم یک نماینده داره: بوف کور از صادق هدایت. در توصیف این رمان اون رو کند و کاوی در جریان تاریک کارهای "وحشت روانشناسانه" و "کمدی سیاه" دسته بندی کرده و قابل مقایسه با کارهای ادگار آلن پو و داستایفسکی دونستند.

حس یک پایان

"حس یک پایان" (The sense of an ending)، رمانی است اثر جولیان بارنز (Julian Barnes) که برنده جایزه بوکر 2011 هم شده. شاید این آقای بارنز رو به نام دن کاواناف (Dan Kavanagh) نویسنده رمان های جنایی بشناسید. ایشون غیر از رمانهای جناییش که با نام مستعار منتشر شدن، ده رمان هم با نام واقعی اش منتشر کرده تا رسیده به این رمان که انصافا میشه یه شاهکار تلقیش کرد.

"داستان توسط پیرمرد  بازنشسته ای به نام تونی روایت میشه که زندگی خودش و دوستانش رو مرور می کنه. در یک مرحله ای از زندگی، تونی با دوست دخترش به اختلاف برخورد کرده و قطع رابطه می کنند. بعد از مدتی دوست دوران کودکی تونی بهش اطلاع میده که با دوست دختر سابق ایشون ارتباط نزدیکی پیدا کرده...".

جالبی قصه در نحوه روایتشه. تقریبا بدون استثنا خوانندگان داستان وقتی به انتهای کتاب می رسند، چنین جمله ای در ذهنشون نقش می بنده: " چی؟ ... چی شد؟".

و اینجاست که مکاشفه شروع میشه. در واقع سرنوشت کل قصه یه جاهایی وسط داستان ذکر شده، اما خواننده متوجهش نشده. در نتیجه یه پازل در ذهن خواننده ایجاد شده که کلیدش رو باید خودش در میان آنچه خونده پیدا کنه.

سعی کردم که ترجمه فارسی داستان رو همین جا معرفی ،اما جستجو های من -لااقل وقتی که دارم این پست رو می نویسم- نتیجه ای نداشت.

به هر حال اسم جولیان بارنز رو به خاطر میسپارم و توصیه می کنم اگر نسخه ای از این داستان به دستتون رسید، در خوندنش شک نکنید.

زرافه ها

این زرافه ها هم اخلاق های عجیبی دارن ها! اگر بخواید همین طوری قدم زنان بهشون نزدیک بشید از 150 یاردی (تقریبا 137 متری) نزدیک تر می ترسن و متوحش میشن، اما اگر سوار یک وسیله نقلیه باشید، تا 30 یاردی (تقریبا 27.5 متری) شون هم که برید، براشون خیالی نیست.

باور نمی کنی؟ یه نگاهی به "زندگی پی" نوشته  یان مارتل "Yann Martel" بنداز.

People don’t grow out of needing their mom & dad

 "couldn’t look at you then because it hurt too much. It wasn’t just seeing you that way— it was knowing that I couldn’t help you. It was fearing that some part of what [would] happen to you every day might be my fault.” - Cooke, Deborah; Cross, Claire. Double Trouble. 


دردی که به تنش افتاده این سالها چروک انداخته بر چشمهای مصمم و نجیبش...

وبلاگی هست به اسم "چند روایت ناتمام از فرد نامبرده". نوستالژی توش موج میزنه. دنیاییه برای خودش. مثلا این رو بخون:

"هنوز چند شبی به رفتنم مانده بود. نشسته بودیم توی حیاط دور میز سفید شیشه‌ای و آلبوم‌های قدیمی را زیر‌ و رو می‌کردیم. عمو توی آشپزخانه داشت نرگسی با رب انار می‌پخت... (+)"



تو

"و من چگونه بادبان بر می افراشتم در دریاها و بادهای رویای تو، اما فرو می رفتم در وسعت آبی شیرینت..."

شعر: پابلو نرودا-شاعر شیلیایی

عکس: ساحل میوریوای -Muriwai Beach- آوکلند، سپتامبر اخیر

موسیقی پیشنهادی: اینجا

گریزی نیست.

"در رفتنی وجود نداره، نمیشه قایم شد. نمی تونیم از خودمون فرار کنیم. دو راهی های زندگی رو، باید، تجربه کنیم."

بر گرفته از فیلم "Blue like Jazz"

امیدوارم تعداد انتخاب های درستم سر این دو راهی ها بیش از اشتباهاتم باشه.

لطفا مرا بغل کن


"الان فقط نیاز دارم بغلم کنی، حرکتی به قدمت خود بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است. در آغوش گرفتن یعنی از حضور تو احساس تهدید نمی کنم، نمی ترسم این قدر نزدیک باشم، می توانم آرام بگیرم، در خانه خودمم، احساس امنیت می کنم و کنار کسی هستم که درکم می کند. می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم، یک روز به عمرمان اضافه می شود. پس لطفا مرا بغل کن".

الف، پائولو کوئلیو

داستان کوتاه

داشتم بایگانی لینکهام رو بررسی می کردم به یه لینکی برخوردم که از سال 1382 توی لیستم باقی مونده بود. روش کلیک کردم ببینم هنوز کار می کنه یا بعد از 9 سال دیگه اثری از آثارش نیست. خوشبختانه اون صفحه هنوز موجوده، اگرچه دیگه هیچوقت به روز رسانی نشده.

در مورد جایزه ادبی بهرام صادقی حرف می زنم. برنده اون سال داستانی بود به اسم ابر صورتی. بی اغراق این نوشته "عليرضا محمودی ايرانمهر" رو بارها در شرایط فکری و روحی مختلف خوندم و همیشه از خوندنش لذت بردم. این داستان کوتاه اینطوری شروع میشه:

"آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد..."

متن کامل داستان رو میتونی اینجا بخونی.

این هم جالبه که توی لیست نامزدهای بهترین های اون سال اسامی کسانی رو می بینیم که بعدها تبدیل به نویسندگان مشهوری شدند. مصطفی مستور یکی از اونهاست.

پی نوشت: با توجه به اینکه سایت مورد نظر قابل دسترسی نمی باشد، متن کامل داستان در ادامه مطلب هم آمده و قابل دسترسی است.

ادامه نوشته

بزمرگی

بزمرگی اسم رمانیه که روی اینترنت منتشر شده. ظاهرا نویسنده مطمئن بوده که هرگز وزارت ارشاد کتابش رو تأیید نخواهد کرد، در نتیجه اون را روی  فضای اینترنت به اشتراک گذاشته. حقیقت اینه که با توجه به حجم عظیم اشارات، تصویرسازی ها و کلمات جنسی اش در کنار اشارات سیاسی اش هیچ وقت از غربال های نظارتی عبور نمی کرد.

از لحاظ روان بودن و جریان پیوسته روایی این رمان به کار نویسنده های بزرگ معاصر پهلو میزنه. به نظرم سبک کار جواد سعیدی پور به نوعی نسخه مردانه سبک نویسندگی زویا پیرزاد هست. به همون چیره دستی در بیان اتفاقات و حوادث.

از نظر لایه لایه بودن داستان هم نوشته سعیدی پور می تونه به نوعی یادآور کارهای عباس معروفی باشه. در لایه سطحی داستان بزمرگی اسم یک محل است. جالبه توی توضیحات ابتدایی کتاب و به دنبال اون توی نوشته هایی که در مورد این کتاب منتشر شدند از بزمرگی به عنوان  یک محل خیالی ساخته و پرداخته نویسنده اسم برده شده، اما ...

ادامه نوشته

بهشت یا جهنم

می گویند جهنم یا بهشت هرکس لحظه ای پیش از مرگش متولد می شود.

جهنم از آن کسی است که در آن لحظه کوتاهی که به پشت سر نگاه می کند دریابد فرصتی را برای تکریم معجزه زندگی از دست داده است.

بهشت از آن شخصی است که در آن لحظه بداند اشتباهاتی کرده، اما ترسو نبوده. زندگیش را کرده و کاری را که باید، انجام داده.

در چنین لحظه ای است که به فلسفه اصلی زندگی مان پی می بریم.

برداشتی از "الف" اثر "پائولو کوئیلهو"

تمرکز بر اکنون

"ما آدم ها برای تمرکز بر "اکنون" سخت مشکل داریم؛ همیشه داریم به کارهایی که کرده ایم فکر می کنیم و اینکه باید جور دیگری عمل می کردیم، به عواقب کار هایمان فکر می کنیم و اینکه چرا طوری که باید عمل نکردیم. یا به آینده فکر می کنیم، به اینکه فردا چه می کنیم، چه احتیاط هایی لازم است، چه خطراتی سر پیچ در کمین ماست، چه طور از حوادث ناخواسته بپرهیزیم و چه طور به چیزهایی که همیشه می خواسته ایم برسیم."

این قطعه از کتاب الف -اثر پائولو کوئیلو- در مورد شخص من خیلی صدق می کنه. متأسفانه هر چه هم بیشتر سعی می کنم این وضعیت رو توی خودم تغییر بدم مثل این که بیشتر فراموش می کنم که: "زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است".

اصل نسبت دادن در شرکت اپل

اخیرا به یک نکته مهمی برخورد کردم که یکی از پایه های موفقیت گروه APPLE در فعالیتهای تجاری اش بوده. اگر بخواهم کاملتر توضیح بدهم باید از جایی شروع کنم که ...

قبل از این که به ادامه مطلب بروی خواهش می کنم، جواب حرف نامربوطی که در انتهای این پست نوشتم را بده!

ادامه نوشته

یک "کاش می شد جبران کرد" از استیو جابز!

بعد از موج عظیم مطالبی که بلافاصله پس از مرگ استیو جابز - بنیان گذار شرکت اپل- در مدحش منتشر شد، رفته رفته انتشار مطالب دیگری در مورد نقطه ضعف های او شروع شد.

یادم است که یکی از مقالات مجله همشهری داستان چند ماه پیش اختصاص پیدا کرده بود به مطلبی که دوست آقای جابز در مورد او نوشته بود و در این مطلب بیشتر روی نقاط ضعف او متمرکز شده بود.

اما می توان گفت کاملترین مجموعه ای که در مورد این شخصیت تاثیرگذار دنیای فن آوری منتشر شده زندگی نامه استیو جابز به قلم والتر ایزاکسون است. اهمیت این کتاب به حدی بود که در بدو انتشارش به رکوردهای جدیدی از فروش دست پیدا کرد.
 

عید امسال یکی از هدیه هایی که گرفتم ترجمه این کتاب به کوشش مهندس مهدی ابراهیمی بود

اگر به خاطر داشته باشی دو سال قبل پست هایی با عنوان "کاش می شد جبران کرد" نوشته بودم که در آنها افسوس خودم از موقعیت هایی که انتخاب درستی در رفتارم نداشتم را بیان کرده بودم. امروز متوجه شدم که استیو جابز هم با چنین مسائلی روبرو بوده:

وقتی زمان ثبت نام جابز در پاییز 1972 [در کالج رید] فرا رسید، والدینش [ که در حقیقت پدر و مادر ناتنی اش بودند] او را با اتومبیل به پورتلند رساندند ولی او با یک حرکت متمردانه مانع ورود آنها به پردیس شد. در واقع او حتی از گفتن خداحافظ یا متشکرم نیز خودداری کرد. بعدا از آن لحظه با افسوس یاد می کند:

" این یکی از لحظه های زندگی من است که بابت آن واقعا شرمنده هستم.  من خیلی حساس نبودم و احساسات آنها را خدشه دار کردم. نباید این کار را می کردم. آنها تلاش زیادی کردند تا من وارد آنجا شوم ولی من حتی نمی خواستم آنها در اطراف من باشند. من نمی خواستم کسی متوجه بشود که من پدر و مادر دارم. می خواستم مانند یتیمی باشم که با قطار در کشور به این سو و آن سو می رود و تازه از ناکجا آباد رسیده است، شخصی بی ریشه، بی کس و کار و بدون پیشینه."

اگر چه در دل شکستن مشترک بودیم اما خدا را شکر که همیشه به بودن در خانواده ام افتخار کردم.

جاسوسی که از سردسیر آمد

این آخرین کتاب از سری کتابهایی بود که جیره کتاب برایم فرستاده بود و نخوانده باقی مانده بود. خواندن این کتاب هم برای خودش داستانی شد. حدود اردیبهشت ماه بود که این کتاب به دستم رسید. همان موقع یکی از همکاران خیلی ابراز علاقه کرد که حتما این کتاب را بخواند. نتیجه اینکه حدود دو هفته کتاب به امانت دست ایشان سپردم. بعدا حدود هفت ماه طول کشید تا خواندن کتاب را تمام کنم. البته این طولانی شدن به خاطر حجم کتاب نبود، بلکه من اصولا خیلی تمایلی به داستانهای جاسوسی ندارم. داستان کتاب "جاسوسی که از سردسیر آمد" در مورد جنگ پنهان بین شبکه های جاسوسی انگلستان و آلمان شرقی سابق است.

اولین حسی که بعد از خواندن این کتاب داشتم این بود که این رمان نه در داستانی که روایت می کند و نه در شکل روایت چیز جدیدی برای ارائه نداشت. یک داستان کلیشه ای جاسوسی با چند چرخش ناگهانی در قضاوت خواننده نسبت به شخصیت اصلی ماجرا و نقطه اوجی که درست در پایان داستان اتفاق می افتد. اما نکته مهم این است که این کتاب در سال 1963 منتشر شده. به هر حال این رمان فرزند زمان خودش بوده...

ادامه نوشته

داستان صوتی - عروسک

همیشه اطرافیانم از دست من به فغان بودن که به زور می خواستم یه مطلبی که برام جالب بود رو برای اونها هم بخونم. حالا که این داستان رو رکورد کردم می فهمم که حق داشتند. نحوه خوندنم باید خیلی اصلاح بشه.
 
خوبه که همیشه مثبت اندیش باشیم! حالا تمرین می کنم بهتر از اینها بخونم.

به هر حال مشخصات اولین داستان کوتاهی که برای خوندن توی این وبلاگ انتخاب کردم به شرح زیر می باشد:

نام داستان: عروسک
نویسنده: محمد علی رکنی
محل انتشار: مجله همشهری داستان، شماره هشتم، آذر ۱۳۹۰
حجم فایل: ۷۳۳/۳ مگابایت
فرمت: MP3
مدت زمان فایل: ۹ دقیقه و ۶ ثانیه
موسیقی: بخشی از موسیقی "در لحظه ها" اثر آرمیک

فایل رو می تونی از اینجا دانلود کنی.

وبلاگهایی که در خاطرم می مانند

مدتیه که سر زدن روزانه به وبلاگهای مورد علاقم تبدیل شده یکی از فعالیت های آرامش بخشی که بعد از انجام کارهای روزانه حبابی از آسودگی اطرافم ایجاد می کنه. فکر کردم بد نیست لیست اونها رو در ادامه مطلب بذارم، خدا رو چه دیدی شاید تو هم با اینها لذت مشابهی رو تجربه کنی...

*فعلا که هر چی نوشته بودم پریده! سعی می کنم به تدریج همه رو برگردونم (داره دو سال میشه، پس کی می خوام برگردونم؟! خودم هم دیگه نمی دونم).
ادامه نوشته

خدا

میگن یه روزی٬ یه فضانورد روسی با هموطن جراحش داشته بحث می کرده. فضانورده میگه:

"من تا حالا خیلی به فضا رفتم٬ اما حتی یه بار هم خدا رو اونجا ندیدم!"

جراح هم در جوابش میگه:

"من هم تا حالا مغز های خیلی زیادی جراحی کردم اما حتی یه بار هم فکر رو تو اونها ندیدم!"

برداشت آزادی از کتاب "اسرار فال ورق"
اثر یوستین گرودر           

"جانستان کابلستان" رضا امیرخانی

یه کتابی دارم می خونم به اسم جانستان کابلستان نوشته رضا امیرخانی که همونطور که از اسمش هم معلومه در مورد سفر نویسنده به افغانستانه. اما قبل از اینکه وارد بخش اصلی تعریف مسافرت بشه یه پیش مقدمه ای داره و در مورد پیگیری و جدیتش توی کارا توضیح میده. در این مورد مثالی میزنه از تلاشهایی که برای فتح قله دماوند داشته. به نظرم خیلی با مزه بود. اگر حوصله داری٬ بخونش:

"بار اول٬ اوایل دهه هفتاد بود به گمان م. با دو-سه رفیق هم دانش گاهی هوس دماوند کردیم. سرگروه٬ نشست و برنامه ای توجیهی گذاشت٬ قبل از سفر٬ سه هفته ی متوالی زدن قله ی توچال و بعد حرکت به سمت دماوند در هفته ی چهارم. هر سه هفته گرفتار کار بودم و توچال نرفتم. هفته ی چهارم هم٬ شبی که قرار بود فردایش برنامه ی صعود داشته باشیم٬ با رفقا نشسته بودیم در زاویه ی مقدسه ی کافه ی هما به گپ و گعده تا نزدیک سحر! آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سر حال. برنامه گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ کدام بار اضافه ای نبریم. بین ما٬ فقط پسر عمه ی کیا بود که کوله ای هم راه خود می آورد...

ادامه نوشته

دنیای سوفی

" فاصله ما با نزدیکترین ستاره همسایه در راه شیری چهار سال نوری است. نگاه کن به آن ستاره در بالای آن جزیره، شاید این همان ستاره همسایه باشد. اگر بتوانی تصور کنی که درست در همین لحظه ستاره شناسی در آنجا نشسته دوربین نجومی نیرومند خود را رو به ما گردانده است - خانه ما را آنطوری می بیند که چهار سال پیش بود. پس تو را دختری یازده ساله می بیند که در تاب نشسته پاهایش را تکان می دهد." ... " وقتی به ستاره ای در راه شیری که ۰۰۰/۵۰ سال نوری با خورشید ما فاصله دارد نگاه می کنیم، تصویری که می بینیم متعلق به ۰۰۰/۵۰ سال پیش است."

اینها بخشی از کتاب دنیای سوفی اولین نوشته یوستین گردر استاد نروژی فلسفه است. این کتاب بر خلاف کتابهای مرسوم فلسفه به زبون خیلی ساده ای نوشته شده. همین سادگی باعث شده که به طرز غیر منتظره ای پر فروش و پر مخاطب باشه. جالبه که بدونی در همون سالهای اولیه انتشار به سی زبان مختلف ترجمه شده.

حجم کتاب کمی نسبت به معمول بیشتره، ششصد صفحه اما ...

ادامه نوشته

سه شنبه ها با موری

بالاخره خوندن کتاب سه شنبه ها با موری رو تموم کردم.

قبل از اینکه این کتاب به دستم برسه می دونستم که این کتاب درمورد یه داستان واقعیه. درباره ارتباط موری شوارتز با شاگردش میچ البوم . قهرمان اصلی داستان بیماره، بیماری او بتدریج اعضای بدن را از کارمیندازه و باعث مرگ سلولی بافت‌ها و ماهیچه‌های بدن میشه، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی می‌خواد به کمال برسه.

اگه یادت باشه یه وقتی در مورد یه کتاب دیگه میچ البوم هم یه چیزایی نوشته بودم.

"در بهشت پنج نفر منتظرتان هستند"

اون کتاب هم یه جورایی در مورد فلسفه زندگی و مرگ هست. اما "سه شنبه ها با موری" چون در واقع به نوعی خاطره نگاری البوم از مرگ تدریجی استادش هست برام تأثیر گذارتر بود. راستش رو بخوای همه ما در حال مرگ تدریجی هستیم٬ هر روزی که میگذره داریم به مرگ نزدیکتر میشیم اما خب یه بیماری لاعلاج باعث میشه که این شمارش معکوس با دقت بیشتری انجام بشه و همه حواسشون باشه که طرف رو دارن از دست میدن.

توی کتاب تعبیر جالبی از قول موری توی آخرین ملاقاتش با البوم هست...

ادامه نوشته

امپراتوری هیتلر

اخیرا "امپراتوری هیتلر" از مجموعه کتابهای صوتی رو گوش کردم. از اون دسته کتابهایی بود که الان بعد از گذشتن دو روز از تموم شدنش دلم براش تنگ شده و آرزو می کنم کاش ادامه می داشت.

یه چیزهایی توی کتاب ذکر شده که قبلا نشنیده بودم. مثلا در مورد اس.اس و اس.آ من نمی دونستم که اینا دقیقا چی بودن و چه فرقی داشتن٬ اما توی کتاب توضیح داده می شه که اس.آ یه گروه اراذل و اوباش بودن که هیتلر وقتی هنوز هیتلر نشده بود دور خودش جمع کرده بود برای ارعاب رقبا و مخالفینش. اینا کسانی بودن که وقتی هیتلر یه جا سخنرانی داشت می رفتن بین مردم قرار می گرفتن و اگر کسی می خواست اختلالی توی سخنرانی ایجاد کنه یا اینکه حرف نامربوطی بزنه به حسابش می رسیدن.

 اما همونطور که هیتلر رشد کرد این گروه هم رشد کرد...

ادامه نوشته

دختری با گوشواره مروارید

چند وقت پیش (درست یادم نیست، شاید هم چند سال پیش) به صورت اتفاقی چند دقیقه از یک فیلم به اسم Girl with a Pearl Earing رو دیدم. این اسم به خاطرم مونده بود تا اینکه کتاب "دختری با گوشواره مروارید" به دستم رسید.

خود داستان در واقع یک قصه عاشقانه نوجوانانه است که به صورت خطی و خیلی ساده بیان میشه. داستان یک دختر هلندی توی قرن هفدهم که به خاطر نابینا شدن پدرش به عنوان خدمتکار به خونه یک نقاش مشهور میره. اونجا به نقاش علاقه مند میشه، زن آقای نقاش ازش بدش می آید و خلاصه... اتفاقاتی که به واسطه کشیدن تابلوی نقاشی به وجود میاد. 

اما ...

ادامه نوشته

طومار شیخ شرزین

طومار شیخ شرزین اسم یه کتاب ۷۹ صفحه ایه از بهرام بیضایی. کتاب در حقیقت یه فیلمنامه است. اما چه فیلمنامه ای! یه متن نسبتا سنگین ادبی که در واقع عصارش این جمله است:

" جهان دیدن چهره خود را در آیینه بر نمیتابد"

یه جورایی حسم بعد از خوندن کتاب این بود که انگار یکی از حکایتهای قدیمی رو مثلا توی گلستان سعدی خوندم. برای اینکه منظورم رو برسونم به یه بخش از داستان توجه کن:

 

ادامه نوشته

رمان "جاده" اثر کورمک مک کارتی

آدم گاهی زیادی احساساتی میشه.

در تمام طول مدت خوندن رمان جاده، دائم حسم این بود که وااای چقدر کشداره! داستان یه پدر و پسر پنج شیش سالشه در یه دوره زمانی عجیب و غریب. در تمام طول داستان این پدر و پسر در حال حرکت توی جاده ها هستن اما نمی دونم به چه علتی همه چی نابود شده فقط یه عده کمی آدم باقی موندن که پدر و پسر این داستان هم جزو همین عده محدود هستن. همه چی سوخته، همه شهرها متروکه شده و آدمها از هم فرارین، دیگه آفتابی در کار نیست و سرما همه جا هست و دنیا پر از خاکستره.

خب می دونی! خوندن ۲۷۳ صفحه که توی تک تکشون چنین شرایطی توصیف میشه برای یکی مثل من یه کمی سخت و کم حادثه محسوب میشه. اما ...

ادامه نوشته

بابا گوریو

بابا گوریو یکی از داستانهای کلاسیک دنیای ادبیاته٬ بارها و بارها اسمش رو شنیده بودم اما هیچ وقت فرصتی برای خوندنش پیش نیومده بود. البته اینو هم بگم در مورد خوندن رمانهای کلاسیک سابقه ذهنی زیاد خوبی ندارم. یه بار مادام بوواری رو شروع کردم اما راستش به نظرم اینقدر کشدار اومد که وسطاش ولش کردم. اما این دفعه در مورد بابا گوریو وضع یه کمی بهتر بود اما نه خیلی زیاد. تا اونجا که من می دونم به سبک اینجور کتابها سبک رمانتیسم می گن که توش پر از توصیفات جز به جز وقایع و محیطه. همین توصیفات مطوله که خیلی اساسی حوصله آدم رو سر می بره.

ادامه نوشته