طومار شیخ شرزین
شرزین شیخ داناییه که از طریق معلمی روزگار می گذرونه تا اینکه یه روز شاهزاده آبنار می فرسته دنبالش که بیاد و جواب سؤالاتش رو بده. شرزین هم همه جوابها رو دقیق و کامل به آبنار منتقل می کنه که پشت پرده نشسته و شرزین نمی بیندش...
"پچ پچه ای پشت پرده٬ آمیخته به خنده ای. مکث.
کنیز: آبنار خاتون اراده فرمودند به شما چیزی بخشند که آرزو دارید و بر زبان نمی آورید.
شرزین سر بر می دارد.
شرزین: آه!
کنیز: و یک بار بله،ایشان یک بار در عوض صورتشان را به استاد نشان می دهند.
شرزین چشمان خود را می بندد.
کنیز: پرده را بردارید.
پرده می افتد. شرزین چشم باز می کند،آبتار خاتون روبروی شرزین نشسته است. شرزین هنوز باور نمی کند. حالا آبنار خاتون روبنده خود را پس می زند. شرزین مبهوت و لب بسته سرخ می شود. آبنار خاتون ناگهان گریبان خود را نیز باز می کند.
کنیز: اگر آرزویی هست بگو٬ با تو سر لطف اند.
شرزین: (بی اختیار) نمی خواهم پس از خاتون چشمم به دیگر چیزی بیفتد.
آبنار: (لبخند می زند) آرزویت را برآورده می کنیم.
ناگهان دو غلام از پشت شرزین را می چسبند و عقب عقب می کشند. آبنار خاتون خشمگین فریاد می زند.
آبنار: چشمانش!"
