آرتیست

پرواز طولانی دوبی به ملبورن فرصت خوبی بود که فیلم آرتیست (یا به زبان خودمون "هنرپیشه") رو ببینم. فیلم داستان ساده ای داره که در عین سادگی امکانات نوآورانه خوبی رو براش فراهم کرده. داستان فیلم از این قراره که:

"جرج والنتین که ستاره بی چون و چرای فیلم های صامت بوده با رونق گرفتن صدا در سینما گوشه نشین می شود. اوضاع روز به روز برای وانتین سخت تر و بدتر می شود. تنها جرقه امید در زندگی والنتین دختری است به نام پپی میلر. وقتی والنتین در اوج بود یک روز در پیش نمایش یکی از فیلمهاش این دختر به طور اتفاقی باعث افتادن جرج شده ولی عکس العمل مهربانانه والنتین در حضور عکاسان و خبرنگاران به طور غیر مستقیم زمینه شروع به کار میلر به عنوان یک رقصنده در سینما را فراهم کرد. با رونق گرفتن صدا در سینما میلر دقیقا در مسیر عکس والنتین به سمت شهرت و محبوبیت می رود ..."

این داستان ساده با تیزهوشی کارگردان فیلم – میشل هازاناویسیوسMichel Hazanavicius -  به یک فیلم جالب توجه تبدیل شده است...

ادامه نوشته

استفاده مناسب از رنگ ها

نمای شیشه ای دانشکده سلامت، پیشگیری و داروی دانشگاه آوکلند (اسمش یه همچین چیزیه تقریبا) که نسبتا نوساز هم هست باعث شده که بازی رنگها که در واقع بخشی از دکوراسیون داخلی ساختمون بوده در نمای خارجی هم جلوه گر باشه. این رنگها توی کافه تریا هم ادامه پیدا کرده که شاید یه روزی توی یه عکس پانوراما بتونم همه رو در کنار هم نشون بدم.

همین طور بی خودی!

دیشب یکهو همین طور بی خودی فکرم رفت به این سمت که هیچ وقت اونطوری که باید از بابام تشکر نکردم. تشکر نکردم از این که بهم یاد داده هر مسأله ای راه حلی داره، فقط باید اون رو با نظم و وسواس به قطعات کوچکتری تقسیم کرد و بعد از تموم شدن هر قطعه اش گفت: "خب! این از اینش".

باور کن اصلا نمی خواستم موضوع احساسی بشه، اما از اون روزی که چشم های خیسش رو توی آخرین نگاه دیدم، وقتی یاد اون نگاه آخر میفتم نمی تونم جلوی احساساتم رو بگیرم. کاش دیگه هیچ وقت نگاهش رو اونطوری نبینم. خیلی مدیونشم. خیلی.

راستی: این روزها خیلی به این آهنگ امین رستمی گوش می کنم.

گذرگاه های عابر پیاده

البته که این مطلبی که بهش اشاره می کنم تقریبا توی همه کشورهای دنیا عادی و نرماله اما از بس که ما توی ایران بهش توجهی نداریم فراموشمون میشه. این موضوع به جایی رسیده که چند وقت پیش  یکی از خبرنگارهای خارجی که به ایران اومده بود گزارش کرده بود که یه ورزش هیجان انگیز، ریسکی و خیلی خطرناک توی ایران کشف کرده که اسمش عبور از خیابونه! من خودم هر روز این هیجان رو موقع عبور از عرض خیابون مطهری تهران تجربه می کردم.

و اما در مورد گذرگاههای عابر پیاده اینجا چند تا چیز رو می خواستم بگم که بدون عکس به اندازه کافی گویا نمی شد. عکس پایین دقیقا نمی دونم مربوط به کجاست اما تمام ویژگیهایی که می خواستم بگم توش قابل رؤیت هست.

اول از همه اگر به زیر پای خانومی که ایستاده دقت کنید یه محدوده زرد رنگی می بینید. این محدوده برجسته است مثل کف پوشهای جدیدی که در پیاده رو سازی خیابون ولیعصر به کار رفته. کار این برجستگیها اینه که نابینایان رو هدایت می کنه. اینطوری می فهمن که در لبه گذرگاه عابر پیاده ایستادن.

تا جایی که من دیدم در اینجا اکثر مردم برای قطع عرضی خیابون حتما از گذرگاه عابرپیاده رد میشن. چراغ های عبور عابر پیاده در حالت عادی خاموش هستند و وقتی کسی می خواد از خیابون رد بشه اون دکمه ای که زیر علامت آبی هست رو فشار می ده تازه چراغ قرمز عابر روشن میشه، بعد از مدت لازم چراغ سبز میشه.

یه چیز دیگه! چراغ های اینجا صوتی هستند. با تغییر صدا (که می تونی از اینجا بشنوی) اون عابر نابینایی که پشت چراغ وایستاده کاملا متوجه میشه که حالا وقت رفتن شده.

حرف اضافه: من که هنوز به این سیستم راست بنیان راهنمایی رانندگی اینجا عادت نکردم. حالا وقتی چند بار به سمت اشتباه خیابون نگاه کردم و موقع رد شدن ماشین ها از روم رد شدن بالاخره خواهم فهمید!

آب و هوای این روزهای آوکلند

توی این چند روزی که توی آوکلند هستیم هر روز آفتاب رو دیدیم. اصولا آوکلند شهر بسیار بارون خیزیه اما این چند روز اوایل پاییز که هوای بسیار ملایم و مطبوعی داره. دمای هوا در روز حداکثر حدود 22 درجه و در شب حداقل 11 درجه میشه. وقتی هوا آفتابیه، آسمون آبی و لکه های ابر سپید پراکنده فوق العاده هستند. حالا می فهمم که چرا اسم محلی این جا سرزمین ابرهای سپیده.

البته شاید این عکس مناسبی برای توصیفی که از آسمون کردم نباشه اما برای اثبات مدعام گوشه ای از اون آسمون آبی که گفتم توی پست "و اینک آوکلند" دیده میشه. تازه توجه کنید که همه این عکسها با دوربین ساده موبایل گرفته شده وگرنه اون چه که در واقعیت دیده میشه چند برابر این تصاویر زیبا و مسحور کننده هستند.

توضیح اضافه: فکر می کنم این یه شرایط استثنایی برای این جا باشه. چون استادم می گفت از این آب و هوا نهایت استفاده رو ببرید که کم گیرتون میاد.

Source Code

خلاصه داستان فیلم:

"کلتر استیونس Colter Stevens خلبان هلیکوپتر نیروی هوایی آمریکا که خرین خاطره اش پرواز در افغانستان است، در یک قطار چشم باز می کند. اگرچه، اندکی بعد متوجه می شود که در واقع در قالب هویت فرد دیگری شناخته می شود. 8 دقیقه بعد قطار منفجر می شود و استیونس این بار خودش را در پوسته ای غلاف مانند پیدا می کند. در این حالت با فردی به نام گودوین صحبت می کند. گودوین می گوید که استیونس باید به قطار برگردد و فرد بمب گذار را پیدا کند. در نتیجه او مجددا به قطار فرستاده می شود تا وقایع را مجددا تجربه کند و در جریان این تجربه تلاش کند که بفهمد بمب گذاری کار چه کسی بوده است. این رفت و برگشت ها بارها تکرار می شود در حالیکه استیونس در فاصله رفت و برگشت ها به شدت به دنبال درک این مسأله است که جریان چیست؟ "

ادامه نوشته

و اینک آوکلند

بالاخره رسیدیم آوکلند، فکر کنم یک سفرنامه پر و پیمون از مسافرت 29 ساعته به آوکلند بتونم بنویسم. یه بار یه شرح کامل هم در این مورد نوشتم اما متأسفانه به خاطر مشکلی که برای بلاگفا پیش اومد همه نوشته هام از بین رفت. بعد دیگه هرچقدر صبر کردم دیگه فرصت بازنویسی اون مطلب نشد. این اتفاق باعث شد که به این نتیجه برسم که یه چند وقتی مطالبی که به عنوان یه تازه وارد به نیوزیلند نظرم رو جلب می کنن رو در قالب یادداشتهای کوتاه بنویسم. اینطوری شاید در مجموع بیشتر و مفیدتر بتونم بنویسم. و اما اولین مطلب:

"برخوردها در فرودگاه آوکلند خیلی خوب بود. همه تلاششون رو می کردن که مراحلی که مسافرین باید طی کنند در کوتاهترین زمان ممکن انجام بشه. موقع ورود به نیوزیلند ( و تا جایی که می دونم ورود به استرالیا) یه برگه به هر کس می دن که توش سوالهایی در مورد میزان پول نقدی که با خودش وارد نیوزیلند می کنه، در مورد محصولات غذایی و کشاورزی که همراهش داره، مواردی که امکان انتقال آلودگی های خاک و منابع طبیعی رو فراهم می کنه و از این دست مسایل پرسیده میشه. خیلی شنیده بودم که برای جلوگیری از معطل شدن و عواقب بعدی بهتره که راستش رو توی این برگه ها ننویسیم. البته با توجه به جریمه های سنگینی که برای موارد گزارش نشده ای که همراه مسافر پیدا بشه در نظر گرفته شده و توضیحات سایت دو مهاجر در این مورد ما ترجیح دادیم که همه چیز رو دقیق توضیح بدیم و انصافا هم خیلی بهتر بود و چون خودمون همه چیز رو گزارش کرده بودیم بهمون اعتماد بیشتری کردن و مثلا زعفرونی رو که با خودمون آورده بودیم بدون دیدن تأیید کردن. خلاصه که انصافا برخوردها بسیار محترمانه و دلگرم کننده بود."

پریز برق در نیوزیلند

داشتم در مورد بردن لوازم الکتریکی به نیوزیلند تحقیق می کردم به مطلب زیر برخوردم:

دو شاخه برق در نیوزیلند، استرالیا و گینه نو با سایر کشورهای دنیا متفاوت است. پریزها در نیوزیلند سه شاخه دارند که یکی مربوط است به اتصال به زمین (یا همان اتصال بدنه خودمان که برای ایمنی به کار می رود). بعضی از سه شاخه ها ممکن است این اتصال بدنه را نداشته باشند در نتیجه دو شاخه باشند. چیدمان شاخه های این سه شاخه ها یا دو شاخه ها یه شکل زیر است:

اصل نسبت دادن در شرکت اپل

اخیرا به یک نکته مهمی برخورد کردم که یکی از پایه های موفقیت گروه APPLE در فعالیتهای تجاری اش بوده. اگر بخواهم کاملتر توضیح بدهم باید از جایی شروع کنم که ...

قبل از این که به ادامه مطلب بروی خواهش می کنم، جواب حرف نامربوطی که در انتهای این پست نوشتم را بده!

ادامه نوشته

یک "کاش می شد جبران کرد" از استیو جابز!

بعد از موج عظیم مطالبی که بلافاصله پس از مرگ استیو جابز - بنیان گذار شرکت اپل- در مدحش منتشر شد، رفته رفته انتشار مطالب دیگری در مورد نقطه ضعف های او شروع شد.

یادم است که یکی از مقالات مجله همشهری داستان چند ماه پیش اختصاص پیدا کرده بود به مطلبی که دوست آقای جابز در مورد او نوشته بود و در این مطلب بیشتر روی نقاط ضعف او متمرکز شده بود.

اما می توان گفت کاملترین مجموعه ای که در مورد این شخصیت تاثیرگذار دنیای فن آوری منتشر شده زندگی نامه استیو جابز به قلم والتر ایزاکسون است. اهمیت این کتاب به حدی بود که در بدو انتشارش به رکوردهای جدیدی از فروش دست پیدا کرد.
 

عید امسال یکی از هدیه هایی که گرفتم ترجمه این کتاب به کوشش مهندس مهدی ابراهیمی بود

اگر به خاطر داشته باشی دو سال قبل پست هایی با عنوان "کاش می شد جبران کرد" نوشته بودم که در آنها افسوس خودم از موقعیت هایی که انتخاب درستی در رفتارم نداشتم را بیان کرده بودم. امروز متوجه شدم که استیو جابز هم با چنین مسائلی روبرو بوده:

وقتی زمان ثبت نام جابز در پاییز 1972 [در کالج رید] فرا رسید، والدینش [ که در حقیقت پدر و مادر ناتنی اش بودند] او را با اتومبیل به پورتلند رساندند ولی او با یک حرکت متمردانه مانع ورود آنها به پردیس شد. در واقع او حتی از گفتن خداحافظ یا متشکرم نیز خودداری کرد. بعدا از آن لحظه با افسوس یاد می کند:

" این یکی از لحظه های زندگی من است که بابت آن واقعا شرمنده هستم.  من خیلی حساس نبودم و احساسات آنها را خدشه دار کردم. نباید این کار را می کردم. آنها تلاش زیادی کردند تا من وارد آنجا شوم ولی من حتی نمی خواستم آنها در اطراف من باشند. من نمی خواستم کسی متوجه بشود که من پدر و مادر دارم. می خواستم مانند یتیمی باشم که با قطار در کشور به این سو و آن سو می رود و تازه از ناکجا آباد رسیده است، شخصی بی ریشه، بی کس و کار و بدون پیشینه."

اگر چه در دل شکستن مشترک بودیم اما خدا را شکر که همیشه به بودن در خانواده ام افتخار کردم.

جاسوسی که از سردسیر آمد

این آخرین کتاب از سری کتابهایی بود که جیره کتاب برایم فرستاده بود و نخوانده باقی مانده بود. خواندن این کتاب هم برای خودش داستانی شد. حدود اردیبهشت ماه بود که این کتاب به دستم رسید. همان موقع یکی از همکاران خیلی ابراز علاقه کرد که حتما این کتاب را بخواند. نتیجه اینکه حدود دو هفته کتاب به امانت دست ایشان سپردم. بعدا حدود هفت ماه طول کشید تا خواندن کتاب را تمام کنم. البته این طولانی شدن به خاطر حجم کتاب نبود، بلکه من اصولا خیلی تمایلی به داستانهای جاسوسی ندارم. داستان کتاب "جاسوسی که از سردسیر آمد" در مورد جنگ پنهان بین شبکه های جاسوسی انگلستان و آلمان شرقی سابق است.

اولین حسی که بعد از خواندن این کتاب داشتم این بود که این رمان نه در داستانی که روایت می کند و نه در شکل روایت چیز جدیدی برای ارائه نداشت. یک داستان کلیشه ای جاسوسی با چند چرخش ناگهانی در قضاوت خواننده نسبت به شخصیت اصلی ماجرا و نقطه اوجی که درست در پایان داستان اتفاق می افتد. اما نکته مهم این است که این کتاب در سال 1963 منتشر شده. به هر حال این رمان فرزند زمان خودش بوده...

ادامه نوشته