داستان کوتاه

داشتم بایگانی لینکهام رو بررسی می کردم به یه لینکی برخوردم که از سال 1382 توی لیستم باقی مونده بود. روش کلیک کردم ببینم هنوز کار می کنه یا بعد از 9 سال دیگه اثری از آثارش نیست. خوشبختانه اون صفحه هنوز موجوده، اگرچه دیگه هیچوقت به روز رسانی نشده.

در مورد جایزه ادبی بهرام صادقی حرف می زنم. برنده اون سال داستانی بود به اسم ابر صورتی. بی اغراق این نوشته "عليرضا محمودی ايرانمهر" رو بارها در شرایط فکری و روحی مختلف خوندم و همیشه از خوندنش لذت بردم. این داستان کوتاه اینطوری شروع میشه:

"آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد..."

متن کامل داستان رو میتونی اینجا بخونی.

این هم جالبه که توی لیست نامزدهای بهترین های اون سال اسامی کسانی رو می بینیم که بعدها تبدیل به نویسندگان مشهوری شدند. مصطفی مستور یکی از اونهاست.

پی نوشت: با توجه به اینکه سایت مورد نظر قابل دسترسی نمی باشد، متن کامل داستان در ادامه مطلب هم آمده و قابل دسترسی است.

ادامه نوشته

ختنه دختران

جل الخالق! نمی دونستم که توی ایران هم از طریق اینترنت دنبال روش ختنه دخترشون می گردن. این بخشی از گزارش وبگذره که نشون می ده همچین جستجویی انجام شده و به این پست همین وبلاگ راهنمایی شده:

این خواهرهای مهربان

چند وقت پیش قرار شد یه سری چیزهای مورد احتیاج رو با پست از ایران برامون بفرستن. یه بار هم توی حرف هام گفته بودم که باید برم Sticker بخرم. بدانید و آگاه باشید، نتیجه دهانی که بی موقع باز شود و خواهری که چنین مهربان باشد، همانا این خواهد بود:

(این ها همه در واقع از همون Sticker کذایی نتیجه گیری شده اند)

آ م د خ و ش

وای که این نیوزیلندی ها چه مهربون و با مزه ان، این آگهی موسسه مهاجرتی، کاریابی یا آموزش زبان نیست، بلکه فقط یه آگهی معمولی از همین آگهی های خیابونی بود که دیدم جالبه با خودم آوردمش.

به این فکر می کنم که چقدر زحمت صرف شده تا به مخاطبشون احساس صمیمیت بدن، بهش بگن از هر جا که هستی ما باهاتیم، همه انسان هستیم.

اینا هم مشکل بی کاری دارن. اینا هم خیلی هاشون خودشون مجبور به مهاجرت میشن. مهاجرهای اینجا هم خلاف می کنن، اما ... بی خیال... باز هم خوبه که فقط یه کشور توی دنیا وجود داره که هنوز مردمش با علاقه به کشور ما مهاجرت می کنن...

زبانه برزدن شمع فلک

یک اجرای فوق العاده از شعر سعدی. این قطعه از محسن نامجو در قالب آلبوم الکی در زمستان 1390 (البته تا جایی که من فهمیدم) منتشر شده.

اگر دوست داشتی متن شعر سعدی رو هم می تونی در ادامه مطلب ببینی...

ادامه نوشته

سه گانه- اپیزود سوم: و باز هم معرفی سایت

سوم: سایت tineye

اگر در ادامه سه گانه به اینجا رسیدی که حتما در پایان بخش دوم معرفی سایت TinEye رو در پست 1 پزشک دیدی. اما اگر از اون مسیر نیومدی، احتمالا برات جالب خواهد بود که در جریان کارکرد این سایت باشی.

TinEye با بررسی هر عکسی، منبع اصلی و اولیه اش روی شبکه اینترنت رو بهت معرفی می کنه. مثلا توی تصویر زیر می بینی اون عکسی که توی پست "یک کاش می شد جبران کرد از استیو جابز!" ازش استفاده کردم رو مورد بررسی قرار داده و منبع اصلیش رو رو پیدا کرده (در واقع منبع این عکس در اون پست نسخه فارسی کتاب بود). وقتی برای اولین بار نسخه رنگی عکسی رو دیدم که بارها سیاه و سفید دیده بودمش یه حس خاص و جالبی برام داشت.

TinEye این امکان رو هم فراهم می کنه که نسخه اصلی رو با نسخه موجود تطبیق بدی تا بتونی متوجه اختلافات و تغییرات به وجود اومده در نسخه مورد نظرت بشی.

سه گانه- اپیزود دوم: داستان یه عکس

دوم- مردی با بازو های در هم کشیده

جالبه که سایت یه پزشک هم بخشی داره به نام یه عکس که البته با شرح داستان عکس همراهش می کنه. در این بین داستان عکس زیر خیلی جالبه:

مردی که با دایره مشخص شده در بین هیاهوی نازی گرایی در آلمان خونسردانه بازوهایش رو در بغل گرفته و حالت چهره اش هم حاکی از اینه که در این خصوص خیلی هم مطمئنه. داستان این مرد و این عکس رو در اینجا می تونی بخونی.

سه گانه- اپیزود اول: معرفی سایت

یک- سایت یک پزشک

جریان تکوین این سایت از اون داستان هاییه که نشون می ده واقعا علاقه و پشتکار، همیشه جایگاه خودش رو پیدا خواهد کرد. نطفه این سایت در واقع از وبلاگ یک دانشجوی پزشکی شکل گرفت. دانشجویی که مثل اکثر بچه های هم نسل من در دوران دانشجویی به شدت علاقه مند به تکنولوژی بود. از دنیای کامپیوتر و اینترنت بگیر تا سینما وعکس و نقاشی.

منبع عکس: وبلاگینا

دکتر علیرضا مجیدی این موضوعات رو با چنان شور و علاقه ای خوند و توضیح داد و پی گیری کرد که حالا بعد از گذشت سال ها، سایتش، یه سایت معتبر و پر بیننده ایرانی محسوب میشه. هر وقت صحبت رنکینگ و درجه بندی سایت های ایرانی میشه حتما اسم "یه پزشک" رو هم خواهی شنید.

حس صداقت توی مطالب سایت ویژگی خاصی به نوشته ها داده. این حس که انتشار مطالب واقعا از علاقه مندی نویسنده (ها)ش نشات می گیره و کاری نیست که از روی تکلیف و یا برای جذب مخاطب باشه توی تک تک نوشته ها وجود داره.

ما می توانیم

امروز به طور اتفاقی به مطلبی برخوردم. از این جمله ها که معمولا توی (به قولی!) شبکه های اجتماعی! زیر دست و پا ریخته، اما من شخصا این طرز نگاه به زندگی رو دوست دارم:

"خودت آن تغییری باش که دوست داری توی جهان ببینی"- مهاتما گاندی

مواد طبیعی برای مقابله با خارش پشه گزیدگی

من از اون دسته آدم هایی هستم که اصولا و اساسا! با نیش پشه مشکل دارم. به خاطر همین وقتی دیدم سایت تبیان این مطلب رو گذاشته گذاشتمش توی صندوقچه اینجا که به وقتش بشه ازش استفاده کرد...

ادامه نوشته

هزینه های زندگی در نیوزیلند

شاید این سایت هم یه سری ایده هایی در مورد هزینه های زندگی در نیوزیلند بده. البته میزان هزینه های زندگی هر شخصی خیلی تابع سبک زندگیش هست. طبیعیه که اگر مارک باز، رستوران باز و یا مثلا دوست دار الکل باشی هزینه های زندگیت به میزان قابل توجهی با کسی که این خرج ها رو نداره فرق می کنه. به هر حال سایتی که لینکش رو گذاشتم در واقع سایت دانشگاه آوکلنده که یه قسمتی رو به توضیحاتی در این مورد اختصاص داده. یه سری بهش بزنی یه ایده هایی می گیری.

ما و غیر ما

این روزها به طور اتفاقی دائم به موضوعاتی بر می خورم که ریشه های نژادپرستانه داره. صبح پاشدم دیدم یه سری از هموطنای عزیزمون زحمت کشیدن خونه دویست نفر از مهاجرای افغانی رو آتیش زدن. علتش هم این بوده که دو تا افغانی بعد از تجاوز به یه دختر ایرانی اون رو کشتن و توی چاه انداختن. حالا بگذریم از این که ظاهرا دلیل محکم و درست حسابی هم وجود نداره که اون افغانی ها این کار رو کرده باشند. گیریم اصلا کار دو نفر افغانی بوده، چه ربطی به دویست نفر بقیه داشته؟ به قول د..ا این همه متجاوز ایرانی که اعدام میشن تا حالا شده خونه بقیه ایرانی ها رو آتیش بزنیم چون اون فرد اعدامی ملیتش ایرانی بوده؟

شرمنده ام اما درست که نگاه کنیم می بینیم ما خیلی نژادپرستیم و این نژادپرستی توی همه اعمال و رفتارمون نمود داره.

همین جا در همسایگی ما ملیت های مختلف زندگی می کنن، می دونی نظر همسایه ایرانی مون در مورد باقی همسایه ها چیه؟ معتقده که نپالی ها، هندی و پاکستانی ها هم آخه آدمن که باهاشون معاشرت کنیم؟ این نژادپرستی نیست؟

اصلا چرا راه دور بریم تا حالا توی تلویزیون خودمون ندیدی که توی سریال ها آدمها رو به تهرونی و شهرستانی تقسیم بندی کنن؟ بعد شهرستانی های ساده دل رو در مقام خدمتگزار اربابان تهرانی نشون بدن؟ همین طور فی البداهه می گم: پس از باران نمونه اش! ارباب، فارسی با لهجه تهرونی حرف می زنه بقیه رعایاش با لهجه شمالی! تا حالا سریالی دیدی که توش یه ارباب لهجه شهرستانی داشته باشه و یه خدمتگزار لهجه تهرونی؟ این بر می گرده به همون نژادپرستی. تهرونیه چون رسانه دستشه نژاد خودش رو برتر نشون می ده. همین موضوع برای بقیه قومیت ها هم صدق می کنه. کردها، ترکها، عربها کلا همه قومیت های ایرانی معتقدن که نژادشون یه چیزی فراتر از بقیه ها داره. نمونه هاش خیلی زیاده.

شاید یه وقتی باز هم در این مورد غر زدم، نمی دونم اما کاش ملتی تا این حد مغروری نبودیم که بر خلاف آمار جهانی رسمی بگیم سطح آی کیوی ایرانی ها سطح خیلی بالاییه...

واقع بین بودن اولین مرحله پیشرفته، خدا کنه بتونیم واقع بین بشیم.

زمانی برای لمس آرامش

امروز بیست و نهم جولای... تعطیلی بین دو ترم دانشجوها، محیط خلوت دانشگاه و آفتاب مهربان زمستان... با طعم مطلوب یک سیب سرخ و قطعه موسیقی Pound اثر Biggi Hilmars تکمیلش می کنم. 

اون روی سکه

اینجا یه آرایشگاهی هست که صاحبش یه ایرانی و کارمندش یه ایرانی دیگه هستن. هر دوشون سالهای زیادیه که اینجا زندگی می کنن و حسابی به رموز زندگی توی اینجا آشنا هستن. چند روز پیش برای دوستم تعریف کردن که چند وقته یه مرد پنجاه ساله هر روز میاد توی مغازشون تف می کنه و میره. هرچقدر صبر کردن که طرف بی  خیال بشه، یارو خیلی پی گیرتر از این حرف ها بوده.

در نتیجه یه دفعه که اومده تف کنه یقش رو گرفتن ببینن مشکلش چیه؟ اما ...

جز فحش چیز دیگه ای نصیبشون نشده. اینجا قوانین خیلی سختی در مورد برخوردهای فیزیکی داره به خاطر همین این ایرانی ها جرأت نکردن کار دیگه ای بکنن. اینه که هنوز هم آش همون آشه و کاسه همون کاسه. سهمیه روزانه تفشون رو دریافت می کنن و جرأت هم نمی کنن به پلیس مراجعه کنن، چون نهایتش طرف رو یه روز بازداشت می کنن اما بعدش خودش و همه بچه محلهاش روزگار شاکی ها رو سیاه خواهند کرد...

سال نوی نیوزیلندی

یادم نمیاد قبلا گفتم که بومی های نیوزیلند مائوری ها هستند یا نه، اما اینجا فرض بر اینه که همواره به ساکنان اصلی این سرزمین احترام گذاشته بشه و هر چقدر که میشه فرهنگ و زبان بومی شون احیا بشه. البته، احترام به بریتانیا و سنت های بریتانیایی هم جایگاه خودش رو داره.

حالا گاهی بین این دو تا سیاست تناقض پیش میاد. مثلا چند روز پیش جشن سالروز انتخاب ملکه بریتانیا بود که یکی از یازده روز تعطیل رسمی اینجا محسوب میشه. چند روز بعدش هم شروع سال نوی مائوری بود. از طرفی امسال یازدهمین سالگرد طرح لایحه ای بود برای اینکه تعطیلی Queen's Birthday به روز شروع سال نوی مائوری (Matariki) منتقل بشه و جالب این جاست که اعضای مجلس هم در این مورد به توافق نمی رسن.

ماشالله چه صبر و حوصله ای هم دارن! یکی از طرفدارهای این طرح می گفت حتما هنوز خوب اطلاع رسانی نکردیم، باید سیستم اطلاع رسانیمون رو کامل کنیم...

به هر حال جالبه که بدونی شروع سال نوی مائوری همزمان با شروع زمستان هست. (یه جورایی مشابه شب یلدای خودمون و سال نوی اروپایی).

پیامک به همسر

دیشب موقع برگشتن به خونه داشتم رادیو گوش می کردم که یه اتفاق جالب افتاد. از این برنامه های پخش زنده بود که مردم نظراتشون رو از طریق تماس تلفنی و پیامک اعلام می کنند. خانوم مجری گفت فلان کس برامون پیامک فرستاده که:

"به همسرم بگید من توی فلان تقاطع وایستادم عجله نکنه، چون در حال رانندگی هست و من مطمئنم که به برنامه شما گوش می کنه این پیامک رو برای شما فرستادم که خطری به خاطر خوندن پیامک تهدیدش نکنه..."

تازه نمی دونی چقدر هم خانوم مجری تشویق و تأیید کرد که:

"آفرین که نمی ذاری کسی که رانندگی می کنه پیامک بخونه!"

به جان خودم آدم توی کار اینها می مونه! فقط تصور کن اگر این مسأله باب بشه چی میشه:

"به همسرم بگید، سر راه ماست هم بگیر و بیا"

"به همسرم بگید امشب مستقیم بیا خونه مامانم اینا"

"به همسرم بگید پدرسگ! تا حالا نیومدی دیگه نمی خواد بیای، برو همون قبرستونی که تا حالا بودی"