بیست و یک

تحقیقات اخیر دانشمندان، نشون میده، گلاب به روتون، ادرار کردن همه پستانداران  21 ثانیه طول می کشه، حالا چه فیل باشه چه موش. زمان ثابته فقط شدت تغییر می کنه.

آیا بیست و یک کد خاصی، چیزیه؟

میگن توی یک تحقیق دیگه هم افراد دم مرگ رو وزن کردن و متوجه شدن که درست وقتی آدمی نفس آخر رو میکشه 21 گرم از وزنش کم میشه. بعد به این نتیجه رسیدن روح آدمیزاده بیست و یک گرم وزن داره.

دقیقا بیست و یک؟ عجیب نیست؟

علم ان.ال.پی میگه چنانچه در انجام کاری به مدت بیست و یک روز مداومت داشته باشید اون کار تبدیل به عادت شده و در شما موندگار خواهد شد.

باز هم بیست ویک؟

یه بازی هم هست که برخی کفار بی ایمان با ورق و این چیزها بازی می کنن که هدفش رسیدن به عدد 21 هست.

چرا این موارد همشون به بیست و یک ختم میشن؟ خبریه؟ تو رو خدا به ما هم بگید!

ان شالله هیچوقت رنگ غم نبینی

همیشه کُنه قضیه منطبق بر دریافت اولیه نیست. مثلا فکر کن این که کسی سکته کرده، به طور نرمال خبر بدی محسوب میشه. اما ورای پوسته رویی این خبر می تونه منجر به شادی ابدی بشه همونطور که برای آقای مالکوم میات "Malcolm Myatt" اتفاق افتاده.

ایشون بر اثر سکته به بخشی از مغزشون آسیب رسیده که احساسات رو کنترل می کنه، در نتیجه از اون به بعد دیگه هیچوقت نتونستن غم رو احساس کنند، همینجور خوشحال تشریف دارن.

حالا می فهمم که این عبارت "دیگه ان شالله هیچوقت رنگ غم رو نبینی" می تونه صورت واقعیت هم به خودش بگیره!

تناسخ

امروز همینطورر ناخودآگاه سر و کارم افتاد به مطالبی در مورد مسأله تناسخ. به پادکست "جهان پر رمز و راز" گوش می دادم که برنامه این دفعه اشون در مورد کتابی به نام "Life Before Life" بود.

همینطوری که از روی جلد کتاب هم پیداست، توی این کتاب تلاش شده به بچه هایی پرداخته بشه که گفته میشه از یک زندگی دیگه خاطراتی به یاد می آرند.
مثلا در یکی از این موارد در مورد بچه ای صحبت میشه که ماه گرفتگی هایی در پشت سر و روی پیشونی داره. ناگهان این بچه مدعی میشه به یاد میاره که توی زندگی قبلیش در روستایی در تایلند از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته. مسأله بررسی میشه و معلوم میشه که چنین اتفاقی در اون روستا پیش اومده و جالب تر اینکه مسیر ورود و خروج گلوله به جمجمه اون فرد با ماه گرفتگی های کنونی روی سر بچه همخوانی کامل دارند. البته باز هم میشه این احتمال رو داد که این بچه همچین اطلاعاتی رو از محیط گرفته (ولو ناخوداگاه).
مورد دیگری مورد بحث قرار میگیره که یک بچه کوچولو (فکر کنم چهار یا پنج ساله) وقتی برای آموزش شنا با مامانش راهی استخر میشه به ناگاه به صورت عجیب و غریبی جذب مربیش میشه. این جذب شدن اونقدر شدید بوده که برای مامان بچه سوال پیش میاد که دلیلش چیه؟ بچه در جواب مامانش میگه دلیلش اینه که قبل این که بچه مامانش باشه بچه این خانم مربی بوده و به دلایل خاصی ناچار شده مامانش رو ترک کنه. در ادامه کاشف به عمل میاد که این خانم مربی یک مورد سابقه سقط جنین دشته که نه سال پیش از این ماجراها اتفاق افتاده بود. اگر توی مورد اول اون بچه احتمالا اطلاعات مورد نیازش رو از محیط گرفته در مورد این بچه دومی چه استدلالی میشه کرد؟ اون که ابراز علاقه اش به مربیش رو موقعی شروع کرد که برای اولین بار دیدش.
توی کتاب درباره یک مورد دیگه بحث میشه که یک مادر آمریکایی متوجه میشه بچه اش یه سری چیزهای نامفهومی میگه اما این چیزهای نامفهوم انگار از یک قاعده و قانونی پیروی می کنه، خلاصه میره پیش مشاور و مشاور هم از یک متخصص زبان شناسی کمک میگیره. متخصص زبان شناسی بهشون میگه خیلی از این کلماتی که این بچه داره میگه چینی تبتی هستن. مامان بچه که خیلی تعجب کرده بوده از این بچه میپرسه تو این کلمه ها رو از کجا یاد گرفتی؟ بچه هم خیلی خونسرد میگه از مدرسه. مامانش میگه: اما شما که توی مدرسه به این زبون حرف نمی زنید. بچه هم جواب میده منظورش این مدرسه نیست، بلکه منظورش اون مدرسه ایه که توی کوهها هست و معلم هاش ردا می پوشند!
خلاصه که خیلی از این موارد بحث میشه. گفته میشه این احتمال وجود داره که بخشی از اطلاعات در قالب ژن ها به صورت ناخودآگاه به ما منتقل میشه در حالیکه خودمون هم از وجودش بی خبریم و یا اینکه واقعا تناسخی وجود داره. الله اعلم.

رمان های ترجمه برای انگلیسی زبان ها

در نشریه هفتگی ناشران آمریکا (Publishers Weekly)، از یکی از متخصصین کتاب های ترجمه (کتاب هایی که به زبانی غیر از انگلیسی نوشته شده و بعد به این زبان ترجمه شده اند) خواسته شده که لیستی تهیه کنه از بیست کتاب برتر ترجمه شده ای که از چشم خواننده ها پنهان مونده (اینجا). "چاد پست" - Chad W. Post- قبل از معرفی لیستش میگه:

"اصولا تنها 3% از کتابهایی که در آمریکا منتشر میشن، کتاب های ترجمه هستن. اگر چه کمیت لزوما بیان کننده کیفیت هم نیست. کارهای ترجمه شده گارسیا (مارکز)، کرتازار، پروست، کافکا، تولستوی این موضوع رو به اثبات رسوندن. هنوز هم کتاب های ترجمه زیادی هستن که این قابلیت رو دارن که مورد توجه بیشتری قرار بگیرن. از بین اون ها بیست مورد رو انتخاب کرده ایم...".

انتخاب های اونها شامل کتاب هایی است به زبان های ژاپنی، پرتغالی، آلمانی، عبری، عربی، اسپانیایی، نروژی، مجاری، سوئدی، یونانی، لهستانی، فرانسوی، روسی، کروواسی، چینی و حتی کاتالان. از این بین زبان فارسی هم یک نماینده داره: بوف کور از صادق هدایت. در توصیف این رمان اون رو کند و کاوی در جریان تاریک کارهای "وحشت روانشناسانه" و "کمدی سیاه" دسته بندی کرده و قابل مقایسه با کارهای ادگار آلن پو و داستایفسکی دونستند.

داستان یک کاپ: کاپ آمریکا

آقا یه مدت بود که ما هر روز ساعت 8 صبح می دیدیم تلویزیون داره مسابقه قایقرانی پخش می کنه. یه مدل قایق های عجیب و غریب بادبانی که بیشتر رو هوا حرکت می کردند تا توی آب. مسابقه بین تیم نیوزیلند انجام میشد و تیم آمریکا. مردم اینجا هم که بیا و ببین، با تمام وجود مسابقه رو دنبال می کردن. از اون ور من در شگفتی فراوانی به سر می بردم که آخه مسابقه قایقرانی اون هم چنین قایقهای خاصی چطوری می تونه اینقدر برای یک ملت جذاب بشه؟
 

مدل مسابقه اینطوری بود که دو تیم باید اینقدر مسابقه می دادن تا تعداد بردهای یکی از تیم ها به 9 برسه. روزی دو تا مسابقه می دادن. همون روزهای اول معلوم شد که آمریکاییها در طراحی قایقشون یک خلافی انجام دادن و به همین خاطر دو امتیاز جریمه شدن. خلاصه گذشت و گذشت تا به جایی رسید که تیم نیوزیلند به امتیاز هشتم رسید. یعنی هشت بر یک جلو افتادند. دیگه شروع کردند به برنامه ریزی برای استقبال از تیم قهرمان و حتی یک محفظه ویژه هم طراحی و ساخته شد که کاپ قهرمانی در اون قرار بگیره تا به نمایش عمومی دربیاد.
این جا درست همون نقطه ای بود که یکهو همه چی عوض شد.

تیم آمریکا از فردای اون روز شروع کرد به بردن. اونقدر بردند که امتیاز ها هشت-هشت مساوی شد. روز سرنوشت فرا رسید. دیگه مردم نیوزیلند اینجا هر کاری که از دستشون بر میومد انجام دادن. کلی جوراب قرمز پوشیدن، چون فکر می کردن باعث شانس میشه. حتی برای اینکه دیگه دو قبضه اش کنن خیلی هاشون کل لباس زیرهاشون رو قرمز پوشیده بودند. مسابقه که شروع شد، قایق آمریکایی ها به یک موج بلند برخورد کرد. نیوزیلند جلو افتاد. دیگه دل توی دل هیچ کس نبود. اما... آمریکایی ها نه تنها این عقب افتادگی رو جبران کردند، بلکه با فاصله خیلی زیادی مسابقه رو بردن. به امتیاز نه رسیدن و کاپ به آمریکایی ها تعلق گرفت.
انتظار داشتم، مردم شروع کنند به غر زدن و اعتراض کردن. اما خیلی جالبه که بر خلاف انتظار، خیلی از توییت هایی که از طریق نیوزیلندی ها در مورد این شکست فرستاده شد، با دید مثبت بود و مردم سعی می کردند با انتشار جملاتی نظیر "ما هنوز هم بهترین آب بازها و قایقران های روی زمین هستیم"، " چهار سال دیگه جبران می کنیم"، "مهم تلاش بود و همه دنیا دیدن که ما چه انسان های سخت کوشی هستیم" فضا رو هم برای خودشون و هم برای سایر هموطناشون تلطیف کنند. تا ببینیم چهار سال دیگه چه اتفاقی میافته.