طاقت بیار

"طاقت بیار ، طاقت بیار تو این روزای انتظار ... طاقت بیار ، طاقت بیار تو سردی شبای تار... روزای خوبُ جا نذار تو سختی های روزگار... به خاطر منم شده طاقت بیار ، طاقت بیار"

اینها بخشی از ترانه "طاقت بیار" سروده حسین غیاثی٬ یکی از قطعات آلبوم فوق العاده فریدون آسرایی به اسم "خاطرات گم شده" است. تنظیمات این آلبوم که کار پاشا یثربی هست به نظرم یکی از بهترین مجموعه هاییه که توی سالهای اخیر منتشر شده. این قطعه رو می تونی از اینجا دانلود کنی. 

برای طولانی شدن عمر باطریها چه باید کرد؟

فکر کنم همه با این مشکل برخورد کردیم که برای طولانی شدن عمر باتری لپ تاپ یا موبایلمون باید چی کار کنیم. یه وقتهایی شنیدیم که اگر باتری کاملا تخلیه بشه بهتره و گاهی هم میگن که اصلا نباید کاملا تخلیه بشه. نوشته زیر که از طریق ایمیل به دستم رسیده خیلی کامل و مفیده. از نویسنده این متن مفید به غایت ممنونم:

"در دنیای باطریها چندین فناوری وجود داشته که هر یک جای خود را به تکنولوژیهای جدید داده اند و منسوخ شده اند. مهمترین نسلهایی که در دنیای وسایل الکترونیکی شایع بوده اند به این شرح است..."

ادامه نوشته

وقتی آمریکایی ها از ایرانی ها چیز یاد می گیرند

این مطلب رو خیلی وقت پیش شنیده بودم٬ ولی بعدا هر چی سعی کردم که جریان کامل این ماجرا یادم بیاد نشد که نشد٬ تا اینکه بر حسب اتفاق دوباره یکی از دوستام با فرستادن یه ایمیل٬ نواقص ماجرا رو به یادم آورد. حالا این ماجرا واقعیه یا فقط یه جوکه نمی دونم:

" میگن سه تا از دانشجوهای ایرانی توی آمریکا می خواستن با سه تا از دوستای آمریکاییشون برن یه کنفرانسی که توی یه شهر دیگه برگزار می شد. تصمیم گرفتن که همه با هم با قطاربرن که توی یه کوپه پیش هم باشن. اما ایرانیها اصرار کردن که برای ما سه تا فقط یه بلیط بگیرید!

آمریکاییها خیلی تعجب کردن و با تاکید می گفتن که حتما میگیرنتون و آبرو ریزی میشه اما ایرانیها میگفتن شما چی کار دارید؟ برای ما فقط یه بلیط بگیرید دیگه!

خلاصه با چهارتا بلیط سوار قطار شدن٬ موقع کنترل بلیطها که رسید سه تا ایرانیه با هم رفتن توی یه توالت٬ مامور کنترل هم مطابق معمول وقتی بلیط همه رو چک کرد رفت و در دستشوییها رو هم زد که  بلیطهای باقیمونده رو جمع کنه٬ لای در باز شد و یه دستی یه دونه بلیط به مامور تحویل داد.

به همین سادگی مساله حل شد. آمریکاییها نشستن و با خودشون فکر کردن که این ایرانیها چقدر مخشون کار می کنه ها! ما چرا تا حالا همچین کاری به فکرمون نرسیده بود؟ از این به بعد همین کار رو می کنیم!

این گذشت٬ کنفرانس برگزار شد و موقع برگشتن رسید. این دفعه آمریکایی ها رو به ایرانیها کردن و گفتن:

ما سه نفری یه دونه بلیط می خوایم٬ شما چی؟ ایرانیها با خونسردی گفتن: ما اصلا بلیط نمی خوایم!

آمریکاییها دیگه واقعا باورشون نمی شد. پرسیدن پس چطوری می خواین سوار قطار بشید؟ گفتن: حالا می بینید.

قطار راه افتاد و بعد از طی شدن همون مراحل قبلی این دفعه آمریکایی ها همزمان باایرانیها پا شدن و خودشون رو به دستشویی قطار رسوندن و وقتی سه تا ایرانی رفتن توی یه دستشویی٬ اون ها هم سه تایی با هم رفتن توی یه دستشویی دیگه!

اینجا بود که یکی از ایرانیها از توی دستشویی در اومد٬ در دستشویی آمریکایی ها رو زد و گفت: بلیط لطفا!

بقیش هم معلومه دیگه!"

خدا

میگن یه روزی٬ یه فضانورد روسی با هموطن جراحش داشته بحث می کرده. فضانورده میگه:

"من تا حالا خیلی به فضا رفتم٬ اما حتی یه بار هم خدا رو اونجا ندیدم!"

جراح هم در جوابش میگه:

"من هم تا حالا مغز های خیلی زیادی جراحی کردم اما حتی یه بار هم فکر رو تو اونها ندیدم!"

برداشت آزادی از کتاب "اسرار فال ورق"
اثر یوستین گرودر           

"جانستان کابلستان" رضا امیرخانی

یه کتابی دارم می خونم به اسم جانستان کابلستان نوشته رضا امیرخانی که همونطور که از اسمش هم معلومه در مورد سفر نویسنده به افغانستانه. اما قبل از اینکه وارد بخش اصلی تعریف مسافرت بشه یه پیش مقدمه ای داره و در مورد پیگیری و جدیتش توی کارا توضیح میده. در این مورد مثالی میزنه از تلاشهایی که برای فتح قله دماوند داشته. به نظرم خیلی با مزه بود. اگر حوصله داری٬ بخونش:

"بار اول٬ اوایل دهه هفتاد بود به گمان م. با دو-سه رفیق هم دانش گاهی هوس دماوند کردیم. سرگروه٬ نشست و برنامه ای توجیهی گذاشت٬ قبل از سفر٬ سه هفته ی متوالی زدن قله ی توچال و بعد حرکت به سمت دماوند در هفته ی چهارم. هر سه هفته گرفتار کار بودم و توچال نرفتم. هفته ی چهارم هم٬ شبی که قرار بود فردایش برنامه ی صعود داشته باشیم٬ با رفقا نشسته بودیم در زاویه ی مقدسه ی کافه ی هما به گپ و گعده تا نزدیک سحر! آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سر حال. برنامه گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ کدام بار اضافه ای نبریم. بین ما٬ فقط پسر عمه ی کیا بود که کوله ای هم راه خود می آورد...

ادامه نوشته

فیلم سعادت آباد

وقتی با یه بعد از ظهر جمعه سرد و پاییزی مواجهی٬ رفتن به سینما می تونه یکی از بهترین انتخابهای ممکن برای گذروندن اوقات کشدار پیش رو باشه. ما هم به حکم همین قضیه و به حکم اخوتی که تازگیها با سینما آزادی پیدا کردیم برنامه عصر جمعه این سینما رو بالا پایین کردیم و بر اساس ساعت سئانسهای موجود دیدن فیلم "سعادت آباد"  رو به "یه حبه قند" رضا میر کریمی که این روزها عالم و آدم دارن تحسینش می کنن ترجیح دادیم.

انتخاب اسم "سعادت آباد" برای فیلم علاوه بر این که اشاره ای به مکانی به همین نام داره٬اشاره ای طعنه آمیز به زندگی سه زوج حاضر در فیلم هم هست. نقش این سه تا زوج رو به ترتیب لیلا حاتمی - حامد بهداد٬ امیر آقایی - مهناز افشار و حسین یاری - هنگامه قاضیانی بازی می کنن. زوج اول از لحاظ وضع مالی شرایط خیلی خوبی دارن٬ مرد خونه تاجریه که در طول فیلم متوجه میشیم که از هیچ دروغ و دغلی برای رسیدن به سود صرفنظر نمی کنه. اونها یه بچه دارن و اینطوری که از شواهد امر بر میاد ...

ادامه نوشته

آفریقا...

آخرین ساعتها

متن زیر مخلوطیه از خیال و واقعیت. سعی کردم حوادث فیزیکی کاملا واقعی و مستند باشه و طبیعیه که موارد غیر فیزیکی همه ساخته ذهن خودم هستن:

اون شب موقع خوابیدن یه حال دیگه ای داشتم. اون احساس تنهایی که از چهار ماه پیش اومدنش رو حس کرده بودم حالا به اوجش رسیده بود. دراز کشیده و توی خودم مچاله شده بودم. به هر پهلو که می چرخیدم یه فکری به سراغم میومد. 

درسته که همه جا و به همه گفته بودم که من يه سيستم خدمات رساني قوي بر كشور حاكم کردم، امنيت ایجاد کردم و نرخ مرگ و مير بچه های کشورم رو به پايين ترين حد بین همسایه هام رسوندم اما هر چی فکر می کردم اگر اسیر می شدم و می خواستن من رو دادگاهی کنن - که حتما هم می خواستن این کار رو بکنن- هیچ توجیهی برای بمبارانهای مردم عادی توی این چند ماه آخر نداشتم.اما باز خودم رو راضی کردم که نه مردم من حتما می فهمن که برای از بین بردن این سگهای مزدور غرب چاره دیگه ای نداشتم. اصلا اونا خودشون می خواستن که برای داشتن كشوري مستقل و آباد فدا بشن تا من باشم و بتونم پیشرفتهای بیشتری رو نصیب مملکتم کنم.

دلم خیلی برای زن و عروسم تنگ شده بود. از آخرین باری که قبل از رفتنشون به الجزایر دیدمشون خیلی خیلی گذشته بود. البته در حقیقت چند هفته ای بیشتر نبود که رفته بودن اما نمی فهمیدم چرا حتی چهرشون رو هم نمی تونستم درست به خاطر بیارم.

نمی دونم. نمی دونم چرا اینقدر دل نازک شده بودم٬ شاید به خاطر این بود که مدتها بود که آواره شده بودم و توی اون لحظات گشنگی هم داشت اذیتم می کرد آخه برنج خالی خوردن که در شأن باهوش ترین مرد آفریقا نبود.  اصلا نمی فهمیدم که مردمم بالاخره کی می خوان به کمکم بیان. یواش یواش داشتم می ترسیدم که نکنه قبل از اینکه مردمم بتونن کمکم کنن این مزدورای خائن دستشون به من برسه.

توی این فکرا بودم که ...

ادامه نوشته

زلف بر باد مده

یکی از آهنگهایی که اولین بار سال ۱۳۸۶ شنیدم و خیلی دوستش داشتم آهنگ زلف بر باد مده محسن نامجو بود. یه ترکیب فوق العاده از یه شعر کلاسیک از شاعری مثل حافظ با سازهای مدرن غربی.

به نظرم این هم از اون آهنگهاییه که باید یه شب وقتی همه جا ساکته بهش گوش بدی و خودتو به موج آرامش بخش نوای موسیقیش بسپاری.

اگر این آهنگ رو نداری می تونی از اینجا دانلودش کنی.