"جانستان کابلستان" رضا امیرخانی
یه کتابی دارم می خونم به اسم جانستان کابلستان نوشته رضا امیرخانی که همونطور که از اسمش هم معلومه در مورد سفر نویسنده به افغانستانه. اما قبل از اینکه وارد بخش اصلی تعریف مسافرت بشه یه پیش مقدمه ای داره و در مورد پیگیری و جدیتش توی کارا توضیح میده. در این مورد مثالی میزنه از تلاشهایی که برای فتح قله دماوند داشته. به نظرم خیلی با مزه بود. اگر حوصله داری٬ بخونش:

"بار اول٬ اوایل دهه هفتاد بود به گمان م. با دو-سه رفیق هم دانش گاهی هوس دماوند کردیم. سرگروه٬ نشست و برنامه ای توجیهی گذاشت٬ قبل از سفر٬ سه هفته ی متوالی زدن قله ی توچال و بعد حرکت به سمت دماوند در هفته ی چهارم. هر سه هفته گرفتار کار بودم و توچال نرفتم. هفته ی چهارم هم٬ شبی که قرار بود فردایش برنامه ی صعود داشته باشیم٬ با رفقا نشسته بودیم در زاویه ی مقدسه ی کافه ی هما به گپ و گعده تا نزدیک سحر! آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سر حال. برنامه گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ کدام بار اضافه ای نبریم. بین ما٬ فقط پسر عمه ی کیا بود که کوله ای هم راه خود می آورد. در استراحت نیم ساعته ی اول که همه بریده بودیم٬ از محتویات کوله اش ژرسیدیم. باز کرد و دوربین و سه پایه ای نشان مان داد٬ هم راه با پارچه نوشته ای بزرگ که روی آن نوشته بود٬ قله ی دماوندو زیرش هم اسم مبارک ش به خط نستعلیق!
راست ش را بخواهید این اعتماد به نفس او٬ کیا را از پا انداخت. کیا همان جا سر و ته کرد و برگشت به سمت پناه گاه. اما من باز هم ادامه دادم! در سکوت شب راه می پیمودیم. بدون حتی یک گرم بار اضافی٬ حتاتر به توصیه ی سرگروه بدون یک کلام حرف اضافی٬ مبادا که نفس کم بیاوریم!
یک هو دیدم سر و صدایی می آید. انگار بزن-برقصی در کار بود! اول خیال کردم توی تاریکی دچار وهم شده ام٬ اما بعد دیدم بقی هم همین حس را دارند. زودتر از وقت ایستادیم به استراحت. یاد حمام جنیان افتاده بودیم. فقط نمی دانستیم وقت عزاست یا عروسی. نفس هامان گرفته بود حتی نمی توانستیم راجع به به این اتفاق چند کلمه ای اختلاط کنیم. عاقبت صدا نزدیک تر شد!
یک گروه بودند از کردهای مهاباد. در حالی که ما به خاطر خسته گی و فشار پایین هوا٬ حتا نای حرف زدن نداشتیم٬ یکی دو تا دف گرفته بودند دست شان و می زدند و باقی هم می خواندند. در حالی که ما حتی یک گرم بار اضافه از پناه گاه بالا نیاورده بودیم و فقط توی قمقمه های فوق تخصصی کمی شربت آبلیموی شیرین داشتیم٬ چند تایی پیت پنیر را سر دست گرفته بودند و بالا می بردند. دیگری هم نصف گونی سیب زمینی روی دوش انداخته بود. ما لباس های کوه داشتیم٬ اما دوستان مان با همان لباس های کردی معمولی بودند... بعد هم شروع کردند با ما به حال و احوال و این که دارید بر می گردید که این قدر بی حال ید یا ...
من که حتی از آن پارچه نوشته کم نیاورده بودم٬ از دیدن این گروه چنان حالم خراب شد٬ که همان جا از خیر زدن قله گذشتمو برگشتم و تا صبح پیش کیا خوابیدم! ..."