این داستان واقعی است

یه لحظه به این عکس نگاه کن! اون آقاهه نابیناست. سازمان تأمین اجتماعی آمریکا (حالا منظورم همون Health Insurance هست)، اون سگ رو به ایشون داده که چشمش باشه. سگ یازده سالشه و دمدمای بازنشستگی. 

چند روز پیش آقاهه رفته بوده مترو سوار شه که یهو توی ایستگاه حالت غش بهش دست میده. کسایی که اونجا بودن، دیدن که این سگه اول کلی تلاش کرده که صاحبش رو به حالت ایستاده نگه داره، اما خب آقاهه غش کرده بوده دیگه، در نتیجه تلاشهای سگه بی نتیجه می مونه و آقا پرت میشه روی ریل مترو. 

عین فیلم ها، در همین موقع یک قطار هم با سرعت جنون آمیزی داشته میومده به سمت آقاهه. سگه هم که این وضع رو می بینه نه میذاره، نه بر می دار،ه می پره پایین و سعی می کنه صاحبش رو از روی ریل کنار بکشه. 

خلاصه یه جوری میشه که خیلی معجزه وار آقا و جناب سگ زیر قطار به حالتی میمونن که کمترین آسیب رو می بینن. بعد که می برنشون بیمارستان تازه آقاهه ابراز ناراحتی می کنه که دیگه پول نداره از این سگ وفادار نگهداری کنه. 

اونوقت چی میشه؟ با پخش خبر مردم از اقصی نقاط دنیا دست به دست هم میدن، پول جمع می کنن و شرایطی به وجود میاد که الان صاحب نابینا و سگ وفادار دارن خوش و خرم با هم زندگی می کنند.

اگر گفتی این چیه؟

یه عمری نسل قبلیش رو توی یه فرمت دیگه دیدیم.

این Mac Pro است. نسل جدید کامپیوترهای دسکتاپ (همون چیزی که به پی سی معروفه)! (+)

از فواید یک سرزمین بکر

صاحبان "آواتار" با سران نیوزیلند تفاهم نامه امضا کردند که سه قسمت بعدی این فیلم رو در این کشور بسازند. در همین راستا جناب نخست وزیر هم فرمایش فرمودند که این می تواند شروعی باشد برای سینمای نیوزیلند برای ارائه کارهای جدی تر و قابل تأمل تر.

پل چوبی

" امیر و شیرین در انتظار مهاجرت هستند. با توجه به مشکلات موجود و از آنجا که استاد سابقشان (که از قضا چندان هم خوشنام نیست) با سفیر آمریکا در امارات روابط بسیار نزدیکی دارد، تصمیم بر این می شود که شیرین نزد او برود. با این امید که بدین ترتیب گره از کارشان باز خواهد شد. پس از ترک شیرین، معشوقه دوران دانشگاه امیر که اکنون در هلند زندگی جدیدی را آغاز کرده است به صحنه وارد می شود. او به دنبال آزادی همسر هلندیش می باشد. همسرش عکاسی است که در جریان فتنه پس از انتخابات دستگیر شده است ..."

الان یعنی واقعا کفگیر به ته دیگ خورده؟ توی این فیلم نه تنها داستان کلیشه ای است، بلکه تصاویر، بازی ها ... هیچ چیز، هیچ چیز از کلیشه های رایج فراتر نمیره. شما در معرض سناریویی قرار می گیرید که در واقع هیچ گرهی نداره. تنها سواتون این میشه که چرا باید جذب این سبک ارائه اطلاعات بی ربط و در هم و بر هم شد؟ آیا صرف نزدیک شده به خطوط قرمز یا استفاده از سوپر استارها برای تبدیل شدن یک اثر به یک فیلم خوب کافی است؟ آقای کرم پور، کارگردان معظم؟ بهرام خان رادان؟ سرکار خانم ها افشار و تهرانی؟ آیا کافی است؟ واقعا؟

رنگ سال 2014

پنتئون رنگ زیر رو به عنوان رنگ سال 2014 اعلام کرده (رنگ 2013 رو اینجا ببین).

مجهول

فیلم "مجهول" (Unknown) محصول مشترک سال 2011 آلمان،فرانسه و انگلستان رو دیدم. کارگردان فیلم جئوم کُلِت-سِرا (Jaume Collet-Serra) و بازیگر اصلیش لیام نیسن (Liam Neeson) هستند. فیلم  باب طبع من نبود. حالا میگم چرا. اما اول داستان فیلم:

"مردی به کما می رود. وقتی به هوش میاید، متوجه میشود شخص دیگری هویتش را اشغال کرده. هیچ کس، حتی همسرش او را به جا نمی آورند. مرور حوادث پیش از بیهوشی او را به سمت بانوی جوانی رهنمون می شود که می تواند در بازیافتن هویت از دست رفته کمکش کند ..."

به نظر موضوع جالبی میاد، اما فیلم یه جوری پیش میره که بیننده حس می کنه داستان داره خیلی زور میزنه پیچیده باشه! خود سازنده های فیلم خیلی تأکید می کنند فیلمشون مبانی روانشناسی داره، در حالیکه ارتباط داستان با مسائل روانشناسی و نقشی که روانشناسی در پیشبرد حوادث داره تقریبا صفره. به نظرم فیلم سعی کرده از هر عاملی که می تونسته باعث اقبال مخاطب بشه استفاده کنه که سرمایه گذاری های انجام شده به شرکا برگرده. سکانس های اکشن تعقیب و گریز ماشین ها، جاسوسی، جنگ سرد، تروریست ها، اعراب  و مسلمون ها، نازی ها و ... فکر کن چه ملغمه ای تحویلت میدن که از قضا کلی هم خطاهای روایتی توش میشه دید!
به عنوان نمونه، یه جایی توی فیلم به این اصل اشاره میشه: "نازی ها معتقد بودند کسی که دروغ میگه تحت فشار داستانش رو تغییر میده اما کسی که راست میگه همواره یه داستان مشخص تحویل میده" در حالیکه واقعیت اینه اصلی که نازی ها به کار می بردند یه چیزی بوده تقریبا عکس این برداشت. نازی ها معتقد بودند کسی که داره راست میگه قادر خواهد بود داستانش رو به صور مختلف تعریف کنه، اما اونکه داره دروغ میگه فقط یه مدل می تونه تعریف کنه (عوض کردن داستان دروغگو رو به اشتباه میندازه، پس سعی می کنه عوضش نکنه). و تو خود بخوان حدیث مفصل زین مجمل.

بالا در هوا

باز من نشستم فیلم گل و بوته ای دیدم (به قولی ژانر Shall We Dance). فیلم بدی هم نبود.

بالا در هوا (Up in the Air) محصول 2009 فیلمی است با نقش آفرینی سوپر استار خوش تیپ و بسیار عزیزم: جرج کلونی. با اینکه ایشون بعد از ماجراهای آرگو یه کمی از چشم من افتاده بودند، اما باید اعتراف کنم بعد از دیدن این فیلم مجددا به جایگاه قبلیشون در لیست محبوبین همیشگی ام برگشته اند. و اما داستان فیلم:

"آقایی که شغلش مسافرت به شهرهای مختلف و ابلاغ حکم اخراج کارمندهاست خیلی به تجردش و رها و آزاد بودنش، مقید به خونه و زندگی نبودنش افتخار می کنه. دست سرنوشت یه خانمی رو سر راهش می ذاره که طاقت نمیاره عاشقش نباشه. حالا اون آقایی که دائم از استقلال داد سخن می داد دیگه نمیتونه از فکر اون فرشته رویاها خارج بشه ..."

خلاصه داستان خیلی کلیشه ای به نظر میاد، اما بهتون این اطمینان رو می دم که فیلم تمام تلاشش رو برای فرار از کلیشه ها می کنه. در این میون گاهی هم یه سری حرفایی می زنه که کم جدی نیستن، یا بهتر بگم، لااقل قابلیت جدی شدن رو دارند. مثال:

1. دختر جوان سعی می کنه جرج کلونی رو راضی کنه که ازدواج خوبه:

"دختر: نظرت در مورد اینکه [با ازدواج] حداقل دیگه تنها نمی میریم چیه؟

کلونی: وقتی دوازده سالم بود پدربزرگ و مادربزرگم رو جدا جدا راهی خونه سالمند کردیم. همین اتفاق برای پدر و مادرم هم افتاد. اشتباه نکن، ما هممون تنها می میریم."

2. جرج کلونی سعی می کنه پسر جوان رو راضی کنه ازدواج چیز خوبیه:

"کلونی: وقتی بهش فکر می کنی، بهترین خاطراتت، مهمترینشون ... هیچ کدوم در زمان تنهاییهات اتفاق افتادن؟... زندگی با داشتن یک همراه بهتر میشه"

حرف آخر اینه که این فیلم در ژانر گل و بوته ای ها گزینه بدی محسوب نمیشه.

بیست و یک - سه

و باز هم شاهدی دیگر در مورد کاربرد عدد بیست و یک:

هلن فیشر پروفسور انسان‌شناس، استاد دانشگاه راتگرز و عضو مرکز تحقیقات تکامل بشری در جایی در مورد ترشح هورمون دوپامین (هورمون احساس رضایت) در پستانداران بعد از انتخاب زوج،  گفته میزان تاثیر این هورمون در موجودات مختلف متفاوت است، به عنوان مثال در انسان‌ها تا بیست و یک سال ماندگار خواهد بود.


تناسخ (2)

در ادامه پست های قبلی فکر کردم بد نیست به مواردی که توی این ویدیو مطرح شده هم اشاره ای بکنیم. ویدیو در مورد تحقیقات دکتر یان استیونسون (Ian Stevenson) و شاگردش دکتر جیم تاکر (Jim Tucker) در دانشگاه ویرجینیا بحث میکنه.
دکتر استیونسون در دهه 60 میلادی یک سلسله تحقیقات در مورد تناسخ انجام داده. هدفش این بوده بفهمه آیا شواهد موجود در مورد تناسخ قابل استناد علمی هستند یا نه؟ ایشون و همکارانشون در حدود 2500 نمونه از اقصی نقاط دنیا در مورد بچه هایی جمع آوری کردند که ادعا می کردند قادر به یادآوری زندگی قبلیشون هستند. برای راستی آزمایی این موارد، دکتر سراغ تک تک این نمونه ها رفت و جزئیات موارد مطرح شده رو بررسی کرد.
بررسی کرد آیا شخصی که بچه ادعا می کنه واقعا وجود داشته یا نه؟ مکان ها، تاریخ ها و نام ها با واقعیت قابل انطباق بودند یا نه؟
با توجه به خصوصیات شناخته شده دکتر استیونسون که آدم بسیار سخت گیری در پذیرفتن فرضیات بود این اطمینان تا حد خیلی زیادی وجود داره که موارد مورد تأیید این گروه موارد ناشی از تصادف یا طراحی شده نبوده اند. در واقع، نتایج ارائه شده مواردی قابل استناد علمی و حقوقی هستند. و اما نتیجه تحقیقات: تقریبا در پنجاه درصد موارد، ادعاهای بچه ها معتبر بوده.
البته آقای دکتر تا زمان مرگشون در سال 2007 هرگز این نتایج و یافته ها رو برای اعلام حکم قطعی در مورد واقعیت داشتن یا نداشتن پدیده تناسخ کافی ندونستند. اما همون احتمال پنجاه درصدی که توسط دکتر استیونسون و همکارانش پیدا شده، درصد قابل اعتنایی است. و اما یک مورد خاص که میگن انکارش خیلی سخته:

جیمز لینینگر (James Leininger) یه پسر بچه دوساله لوئیزیانایی بود که ...

ادامه نوشته