اون شب موقع خوابیدن یه حال دیگه ای داشتم. اون احساس تنهایی که از چهار ماه پیش اومدنش رو حس کرده بودم حالا به اوجش رسیده بود. دراز کشیده و توی خودم مچاله شده بودم. به هر پهلو که می چرخیدم یه فکری به سراغم میومد.

درسته که همه جا و به همه گفته بودم که من يه سيستم خدمات رساني قوي بر كشور حاكم کردم، امنيت ایجاد کردم و نرخ مرگ و مير بچه های کشورم رو به پايين ترين حد بین همسایه هام رسوندم اما هر چی فکر می کردم اگر اسیر می شدم و می خواستن من رو دادگاهی کنن - که حتما هم می خواستن این کار رو بکنن- هیچ توجیهی برای بمبارانهای مردم عادی توی این چند ماه آخر نداشتم.اما باز خودم رو راضی کردم که نه مردم من حتما می فهمن که برای از بین بردن این سگهای مزدور غرب چاره دیگه ای نداشتم. اصلا اونا خودشون می خواستن که برای داشتن كشوري مستقل و آباد فدا بشن تا من باشم و بتونم پیشرفتهای بیشتری رو نصیب مملکتم کنم.

دلم خیلی برای زن و عروسم تنگ شده بود. از آخرین باری که قبل از رفتنشون به الجزایر دیدمشون خیلی خیلی گذشته بود. البته در حقیقت چند هفته ای بیشتر نبود که رفته بودن اما نمی فهمیدم چرا حتی چهرشون رو هم نمی تونستم درست به خاطر بیارم.

نمی دونم. نمی دونم چرا اینقدر دل نازک شده بودم٬ شاید به خاطر این بود که مدتها بود که آواره شده بودم و توی اون لحظات گشنگی هم داشت اذیتم می کرد آخه برنج خالی خوردن که در شأن باهوش ترین مرد آفریقا نبود. اصلا نمی فهمیدم که مردمم بالاخره کی می خوان به کمکم بیان. یواش یواش داشتم می ترسیدم که نکنه قبل از اینکه مردمم بتونن کمکم کنن این مزدورای خائن دستشون به من برسه.

توی این فکرا بودم که یه لحظه حس کردم نوم تو بغلمه و همونطور که دراز کشیده بودم دستام رو دورش حلقه کردم و به خودم فشار ش دادم. نمی دونم چطوری بود که حتی گرماش رو هم روی قلبم حس کردم. حس کردم که بزرگ شده و یه جای دوری وایستاده اونوقت هر چی به سمتش می دویدم شنها نمیذاشتن که بهش نزدیک بشم. صداش کردم اما پشتش به من بود و حواسش نبود. هر چی داد می زدم انگار اصلا صدا از گلوم خارج نمی شد احساس بدی داشتم. حس کردم که اینا همش خوابه ...

چشمم رو که باز کردم توی یه لوله سنگر گرفته بودم و دیگه کار از کار گذشته بود. لعنتیها فهمیده بودن که این منم که اینجا سنگر گرفتم و از هر طرف به سمتم شلیک می کردن٬ دیگه خیلی نزدیک شده بودن. دو تا کلت کمریم رو چک کردم که سر جاشون باشن. می خواستم مثل یه قهرمان در برابر این وحشیها وایستم که همه بفهمن قذافی مثل یه شیر مبارزه می کنه. هنوز عایشه داشت مقاومت می کرد. مثل یه شیر وایستاد جلوی گلوله ها و برای آخرین بار توی زندگیش خودش رو سپر من کرد. افتادنش روی زمین رو باور نکردم. باور نکردم که وفادارترین نیروی گارد زنان اینطوری جلوی چشمم پر کشید و رفت. باور نکردم که من شاه شاهان آفریقا، من که قوی ترین انسان آفریقایی بودم گیر افتادم و مردمم هم نیستن که کمکم کنن. وحشیها هم دست بردار نبودن. حس کردم دستم سوخت یه نگاهی بهش انداختم. خون بود که فواره می زد. توی زندگیم خیلی خون و خونریزی دیده بودم اما هیچ کدومشون من رو اینقدر نترسونده بود. از ترس نمی تونستم تکون بخورم.

مردمم٬ مردمم٬ ...

یه دستی من رو از توی سنگرم بیرون کشید. جماعت وحشیها جمعشون جمع بود. اول باورشون نمی شد که من خود خود قذافی بزرگ هستم. هی نگاهم می کردن. هلم می دادن و هر چی از دهنشون در میومد بهم می گفتن. فهمیدم که دیگه کار تمومه. خیلیهاشون هم با دوربین موبایلشون داشتن ازم فیلم می گرفتن.

کاش حداقل می تونستم جلوی این کارشون رو بگیرم. کاش حداقل می شد یه کاری کنم که غیر از این وحشیها کسی من رو اینطور ضعیف و داغون نبینه.

من ابهتم رو می خواستم.

همینطور که به سمت بالای تپه هلم می دادن به چهار ماه قبل فکر کردم به کاخم. به این که همه چیز روبراه بود و مردمم محافظتم می کرد. به اینکه این وحشیها هنوز اینقدر وقیح نشده بودن.

توی این فکرها بودم که سیلی اونی که یه پارچه چهارخونه به سرش بسته بود حواله صورتم شد. واقعا نمی فهمید داره چی کار میکنه.

بهش گفتم: " مگه من با تو چه کردم".

جواب این سؤالم مشت و لگد خودش و دوستاش بود. صورتم پر خون شده بود. واقعا چی کار باید می کردم.

اینا به خودشون هم رحم نمی کردن. اون که پارچه به سرش بسته بود با اون که ریش نداشت دعواشون شد. هر کدومشون اصرار داشتن که من رو با خودشون ببرن. یه عدشون سعی می کردن من رو بکشن توی ماشین خودشون و اون سر بند داره نمی خواست من رو تحویل اونا بده. دعواشون خیلی بالا گرفته بود و من رو به سمت خودشون می کشیدن. با اسلحه همدیگر رو تهدید می کردن. اون سر بند داره خیلی وحشی بود چند بار سر لوله تفنگشو روی سرم گذاشت و اون یکی رو تهدید کرد که اگر دست بر نداره من رو همین جا میکشه.

اینقدر ترسیده بودم که همه زخمها و دردها رو فراموش کرده بودم.

چشمم به دستهاشون بود که می خوان چی کار کنن. اون سربند داره لوله تفنگ رو به شقیقم فشار داد و ... چه حس سبکی داشتم. سکوت بود و نور بود و نور و نور... دیگه نمی ترسم.

اما پشیمونی یه لحظه هم دست از سرم بر نمی داره.