تناسخ
امروز همینطورر ناخودآگاه سر و کارم افتاد به مطالبی در مورد مسأله تناسخ. به پادکست "جهان پر رمز و راز" گوش می دادم که برنامه این دفعه اشون در مورد کتابی به نام "Life Before Life" بود.
همینطوری که از روی جلد کتاب هم پیداست، توی این کتاب تلاش شده به بچه هایی پرداخته بشه که گفته میشه از یک زندگی دیگه خاطراتی به یاد می آرند.
مثلا در یکی از این موارد در مورد بچه ای صحبت میشه که ماه گرفتگی هایی در پشت سر و روی پیشونی داره. ناگهان این بچه مدعی میشه به یاد میاره که توی زندگی قبلیش در روستایی در تایلند از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته. مسأله بررسی میشه و معلوم میشه که چنین اتفاقی در اون روستا پیش اومده و جالب تر اینکه مسیر ورود و خروج گلوله به جمجمه اون فرد با ماه گرفتگی های کنونی روی سر بچه همخوانی کامل دارند. البته باز هم میشه این احتمال رو داد که این بچه همچین اطلاعاتی رو از محیط گرفته (ولو ناخوداگاه).
مورد دیگری مورد بحث قرار میگیره که یک بچه کوچولو (فکر کنم چهار یا پنج ساله) وقتی برای آموزش شنا با مامانش راهی استخر میشه به ناگاه به صورت عجیب و غریبی جذب مربیش میشه. این جذب شدن اونقدر شدید بوده که برای مامان بچه سوال پیش میاد که دلیلش چیه؟ بچه در جواب مامانش میگه دلیلش اینه که قبل این که بچه مامانش باشه بچه این خانم مربی بوده و به دلایل خاصی ناچار شده مامانش رو ترک کنه. در ادامه کاشف به عمل میاد که این خانم مربی یک مورد سابقه سقط جنین دشته که نه سال پیش از این ماجراها اتفاق افتاده بود. اگر توی مورد اول اون بچه احتمالا اطلاعات مورد نیازش رو از محیط گرفته در مورد این بچه دومی چه استدلالی میشه کرد؟ اون که ابراز علاقه اش به مربیش رو موقعی شروع کرد که برای اولین بار دیدش.
توی کتاب درباره یک مورد دیگه بحث میشه که یک مادر آمریکایی متوجه میشه بچه اش یه سری چیزهای نامفهومی میگه اما این چیزهای نامفهوم انگار از یک قاعده و قانونی پیروی می کنه، خلاصه میره پیش مشاور و مشاور هم از یک متخصص زبان شناسی کمک میگیره. متخصص زبان شناسی بهشون میگه خیلی از این کلماتی که این بچه داره میگه چینی تبتی هستن. مامان بچه که خیلی تعجب کرده بوده از این بچه میپرسه تو این کلمه ها رو از کجا یاد گرفتی؟ بچه هم خیلی خونسرد میگه از مدرسه. مامانش میگه: اما شما که توی مدرسه به این زبون حرف نمی زنید. بچه هم جواب میده منظورش این مدرسه نیست، بلکه منظورش اون مدرسه ایه که توی کوهها هست و معلم هاش ردا می پوشند!
خلاصه که خیلی از این موارد بحث میشه. گفته میشه این احتمال وجود داره که بخشی از اطلاعات در قالب ژن ها به صورت ناخودآگاه به ما منتقل میشه در حالیکه خودمون هم از وجودش بی خبریم و یا اینکه واقعا تناسخی وجود داره. الله اعلم.

همینطوری که از روی جلد کتاب هم پیداست، توی این کتاب تلاش شده به بچه هایی پرداخته بشه که گفته میشه از یک زندگی دیگه خاطراتی به یاد می آرند.
مثلا در یکی از این موارد در مورد بچه ای صحبت میشه که ماه گرفتگی هایی در پشت سر و روی پیشونی داره. ناگهان این بچه مدعی میشه به یاد میاره که توی زندگی قبلیش در روستایی در تایلند از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته. مسأله بررسی میشه و معلوم میشه که چنین اتفاقی در اون روستا پیش اومده و جالب تر اینکه مسیر ورود و خروج گلوله به جمجمه اون فرد با ماه گرفتگی های کنونی روی سر بچه همخوانی کامل دارند. البته باز هم میشه این احتمال رو داد که این بچه همچین اطلاعاتی رو از محیط گرفته (ولو ناخوداگاه).
مورد دیگری مورد بحث قرار میگیره که یک بچه کوچولو (فکر کنم چهار یا پنج ساله) وقتی برای آموزش شنا با مامانش راهی استخر میشه به ناگاه به صورت عجیب و غریبی جذب مربیش میشه. این جذب شدن اونقدر شدید بوده که برای مامان بچه سوال پیش میاد که دلیلش چیه؟ بچه در جواب مامانش میگه دلیلش اینه که قبل این که بچه مامانش باشه بچه این خانم مربی بوده و به دلایل خاصی ناچار شده مامانش رو ترک کنه. در ادامه کاشف به عمل میاد که این خانم مربی یک مورد سابقه سقط جنین دشته که نه سال پیش از این ماجراها اتفاق افتاده بود. اگر توی مورد اول اون بچه احتمالا اطلاعات مورد نیازش رو از محیط گرفته در مورد این بچه دومی چه استدلالی میشه کرد؟ اون که ابراز علاقه اش به مربیش رو موقعی شروع کرد که برای اولین بار دیدش.
توی کتاب درباره یک مورد دیگه بحث میشه که یک مادر آمریکایی متوجه میشه بچه اش یه سری چیزهای نامفهومی میگه اما این چیزهای نامفهوم انگار از یک قاعده و قانونی پیروی می کنه، خلاصه میره پیش مشاور و مشاور هم از یک متخصص زبان شناسی کمک میگیره. متخصص زبان شناسی بهشون میگه خیلی از این کلماتی که این بچه داره میگه چینی تبتی هستن. مامان بچه که خیلی تعجب کرده بوده از این بچه میپرسه تو این کلمه ها رو از کجا یاد گرفتی؟ بچه هم خیلی خونسرد میگه از مدرسه. مامانش میگه: اما شما که توی مدرسه به این زبون حرف نمی زنید. بچه هم جواب میده منظورش این مدرسه نیست، بلکه منظورش اون مدرسه ایه که توی کوهها هست و معلم هاش ردا می پوشند!
خلاصه که خیلی از این موارد بحث میشه. گفته میشه این احتمال وجود داره که بخشی از اطلاعات در قالب ژن ها به صورت ناخودآگاه به ما منتقل میشه در حالیکه خودمون هم از وجودش بی خبریم و یا اینکه واقعا تناسخی وجود داره. الله اعلم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:8 توسط بی حافظه
|