بعد از موج عظیم مطالبی که بلافاصله پس از مرگ استیو جابز - بنیان گذار شرکت اپل- در مدحش منتشر شد، رفته رفته انتشار مطالب دیگری در مورد نقطه ضعف های او شروع شد.

یادم است که یکی از مقالات مجله همشهری داستان چند ماه پیش اختصاص پیدا کرده بود به مطلبی که دوست آقای جابز در مورد او نوشته بود و در این مطلب بیشتر روی نقاط ضعف او متمرکز شده بود.

اما می توان گفت کاملترین مجموعه ای که در مورد این شخصیت تاثیرگذار دنیای فن آوری منتشر شده زندگی نامه استیو جابز به قلم والتر ایزاکسون است. اهمیت این کتاب به حدی بود که در بدو انتشارش به رکوردهای جدیدی از فروش دست پیدا کرد.
 

عید امسال یکی از هدیه هایی که گرفتم ترجمه این کتاب به کوشش مهندس مهدی ابراهیمی بود

اگر به خاطر داشته باشی دو سال قبل پست هایی با عنوان "کاش می شد جبران کرد" نوشته بودم که در آنها افسوس خودم از موقعیت هایی که انتخاب درستی در رفتارم نداشتم را بیان کرده بودم. امروز متوجه شدم که استیو جابز هم با چنین مسائلی روبرو بوده:

وقتی زمان ثبت نام جابز در پاییز 1972 [در کالج رید] فرا رسید، والدینش [ که در حقیقت پدر و مادر ناتنی اش بودند] او را با اتومبیل به پورتلند رساندند ولی او با یک حرکت متمردانه مانع ورود آنها به پردیس شد. در واقع او حتی از گفتن خداحافظ یا متشکرم نیز خودداری کرد. بعدا از آن لحظه با افسوس یاد می کند:

" این یکی از لحظه های زندگی من است که بابت آن واقعا شرمنده هستم.  من خیلی حساس نبودم و احساسات آنها را خدشه دار کردم. نباید این کار را می کردم. آنها تلاش زیادی کردند تا من وارد آنجا شوم ولی من حتی نمی خواستم آنها در اطراف من باشند. من نمی خواستم کسی متوجه بشود که من پدر و مادر دارم. می خواستم مانند یتیمی باشم که با قطار در کشور به این سو و آن سو می رود و تازه از ناکجا آباد رسیده است، شخصی بی ریشه، بی کس و کار و بدون پیشینه."

اگر چه در دل شکستن مشترک بودیم اما خدا را شکر که همیشه به بودن در خانواده ام افتخار کردم.