دیشب یکهو همین طور بی خودی فکرم رفت به این سمت که هیچ وقت اونطوری که باید از بابام تشکر نکردم. تشکر نکردم از این که بهم یاد داده هر مسأله ای راه حلی داره، فقط باید اون رو با نظم و وسواس به قطعات کوچکتری تقسیم کرد و بعد از تموم شدن هر قطعه اش گفت: "خب! این از اینش".

باور کن اصلا نمی خواستم موضوع احساسی بشه، اما از اون روزی که چشم های خیسش رو توی آخرین نگاه دیدم، وقتی یاد اون نگاه آخر میفتم نمی تونم جلوی احساساتم رو بگیرم. کاش دیگه هیچ وقت نگاهش رو اونطوری نبینم. خیلی مدیونشم. خیلی.

راستی: این روزها خیلی به این آهنگ امین رستمی گوش می کنم.