بالاخره خوندن کتاب سه شنبه ها با موری رو تموم کردم.

قبل از اینکه این کتاب به دستم برسه می دونستم که این کتاب درمورد یه داستان واقعیه. درباره ارتباط موری شوارتز با شاگردش میچ البوم . قهرمان اصلی داستان بیماره، بیماری او بتدریج اعضای بدن را از کارمیندازه و باعث مرگ سلولی بافت‌ها و ماهیچه‌های بدن میشه، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی می‌خواد به کمال برسه.

اگه یادت باشه یه وقتی در مورد یه کتاب دیگه میچ البوم هم یه چیزایی نوشته بودم.

"در بهشت پنج نفر منتظرتان هستند"

اون کتاب هم یه جورایی در مورد فلسفه زندگی و مرگ هست. اما "سه شنبه ها با موری" چون در واقع به نوعی خاطره نگاری البوم از مرگ تدریجی استادش هست برام تأثیر گذارتر بود. راستش رو بخوای همه ما در حال مرگ تدریجی هستیم٬ هر روزی که میگذره داریم به مرگ نزدیکتر میشیم اما خب یه بیماری لاعلاج باعث میشه که این شمارش معکوس با دقت بیشتری انجام بشه و همه حواسشون باشه که طرف رو دارن از دست میدن.

توی کتاب تعبیر جالبی از قول موری توی آخرین ملاقاتش با البوم هست:

"مرگ پدیده ای طبیعی است. هیولایی که ما آدمها از مرگ می سازیم همه اش به خاطر این است که خودمان را به صورت عضوی از چرخه طبیعت نگاه نمی کنیم. فکرمی کنیم چون انسان هستیم، پدیده ای فرا طبیعی هستیم ]...[ اما ما فراطبیعی نیستیم. هر عنصری که متولد شود، می میرد."

و

"به همان اندازه که قادر باشیم عشق بورزیم، به همان میزان که قادر باشیم احساسات عاشقانه رندگی مان را به خاطر بیاوریم، به همان اندازه هم قادر خواهیم بود بدون این که حقیقتا بمیریم، بمیریم. ذره ذره عشقی که تو آفریده ای و برگ بر گ خاطراتی که رقم زده ای، همان طور سر جای خودش قرار دارد. تو تا ابد در درون آدمهایی جا داری مه در زمان زنده بودنت لمسشان کردی، بهشان توجه کردی".

همه میگن مرگ فیزیکی پایان انسان نیست، اما اینکه آدم بتونه این رو با تمام وجود حس کنه خیلی سخته.

مرگ پایان کبوتر نیست، پرواز را به خاطر بسپار

پ.ن.: راستی یادم رفت که بگم نسخه ای که من خوندم٬ نسخه چاپ هفتم از انتشارات نشر قطره با ترجمه خانم ماندانا قهرمانلو در سال ۱۳۸۹در ۲۶۲ صفحه و به قیمت ۵۰۰۰ تومان بود.