اخیرا "امپراتوری هیتلر" از مجموعه کتابهای صوتی رو گوش کردم. از اون دسته کتابهایی بود که الان بعد از گذشتن دو روز از تموم شدنش دلم براش تنگ شده و آرزو می کنم کاش ادامه می داشت.

یه چیزهایی توی کتاب ذکر شده که قبلا نشنیده بودم. مثلا در مورد اس.اس و اس.آ من نمی دونستم که اینا دقیقا چی بودن و چه فرقی داشتن٬ اما توی کتاب توضیح داده می شه که اس.آ یه گروه اراذل و اوباش بودن که هیتلر وقتی هنوز هیتلر نشده بود دور خودش جمع کرده بود برای ارعاب رقبا و مخالفینش. اینا کسانی بودن که وقتی هیتلر یه جا سخنرانی داشت می رفتن بین مردم قرار می گرفتن و اگر کسی می خواست اختلالی توی سخنرانی ایجاد کنه یا اینکه حرف نامربوطی بزنه به حسابش می رسیدن.

 اما همونطور که هیتلر رشد کرد این گروه هم رشد کرد. تا کار به جایی رسید که دیگه این گروه از کنترل خارج شدن یعنی دیگه خود هیتلر هم نمی تونست کنترلشون کنه٬حتی یه روز ریختن تو مقر حزب نازی و همه چیز رو داغون کردن.

اینجا بود که هیتلر تصمیم گرفت یه فکری به حال این گروه بکنه چون کم کم زمزمه اش رو سر داده بودن که ارتش رو تعطیل کنن و خودشون به عنوان ارتش عمل کنن.

هیتلر از یکی از دوستای مورد اعتماد٬ فکور و با شخصیتش به نام هیملر خواست یه گروهی تشکیل بده که بر عکس اس.آ کاملا گوش به فرمان و مطیع باشه. بعد از یکسال که این گروه جدید با نام اس.اس حسابی جا افتاد٬ هیملر لیستی از کلیه افراد اس.آ تهیه کرد و به صورت ناگهانی شبونه همشون رو از خونه و رختخواب و هر جا که بودن کشید بیرون.

همه رو توی یه زیر زمین جمع کرد٬ اگر درست یادم باشه در حدود ۱۵۰۰ نفر بودن٬ بعد با دقت چک کردن که کسی از قلم نیفتاده باشه یا به اشتباه دستگیر نشده باشه٬ بعد اسامی رو چهارتا چهارتا خوندن٬ لباسهاشون رو تحویل گرفتن٬ روی زیرپوشهاشون علامت گذاشتن و بعد  فرستادنشون بالا٬ اونجا تیربارونشون کردن. اونوقت جسد ها رو ریختن توی ماشین حمل گوشت٬ بعد نوبت به گروه بعدی می رسید٬ میگن همینطور تا دو روز این مراسم ادامه پیدا کرد تا دیگه اثری از اس.آ و افرادش روی زمین باقی نموند!

ار این دست ماجراها توی این کتاب زیاد بود٬ حالا اگر فرصتی باشه باز هم در موردش می نویسم اما اگر خواستی می تونی از اینجا هم دانلودش کنی.