رمان "جاده" اثر کورمک مک کارتی
اما توی ۱۰ صفحه آخر یهو همه چی به شدت احساسی میشه. یه زمانی بود که تلویزیون فیلمهای هندی یا ژاپنی نشون می داد بعد فرداش خبر منتشر می شد که از بس که فیلم غصه دار بوده چند نفر سکته کردن یا اصلا کشته هم داشتیم! یا اصلا همین فیلم "میم مثل مادر" که میگفتن جلوی در سینما آمبولانس گذاشتن چون توی چند تا سالن غش و ناراحتیهای اینطوری تجربه شده بود، این ده صفحه کتاب دقیقا توی ردیف همون فیلمها و برنامه های تلویزیونی قرار میگیره.
من این ده صفحه رو پنجشنبه شب بعد از شام خوندم، اونقدر جوگیر شدم که وقتی می خواستم مطابق معمول برای دیبا تعریف کنم بغض گلوم رو گرفته بود و نتونستم تمومش کنم الکی وانمود کردم تلویزیون داره یه چیز مهمی پخش می کنه و ادامه ندادم که مبادا بغضم بترکه! حالا هر کی این رو بخونه میگه بیا اینم از مردای این روزگار! عین بچه ها با یه داستان هم اشکشون درمیاد! اما باور کن خیلی غم انگیز بود.

فهمیدم که بی خودی جایزه پولیتزر ۲۰۰۷ رو به این کتاب ندادن. اون پدره، نماد نسل حاضره و بچه هم نسل آینده. دنیا در اثر بی توجهی آدما سوخته و نابود شده، دیگه محیط زیستی وجود نداره و نسل حاضر واقعا چیزی جز خشونت و خودخواهی برای بچه هاش به نمایش نمی ذاره. نویسنده کتاب، کورمک مک کارتی آمریکایی خودش تجربه مسافرت جاده ای با پای پیاده و بدون هیچ گونه امکانات رو داشته به خاطر همینه که بخوبی تونسته حس بی پناهی و بی چیزی رو توی داستانش تزریق کنه. ترجمه آقای حسین نوش آذر روی نسخه انتشارات مروارید هم فوق العاده است و کاملا حس لازم رو به خواننده منتقل می کنه.

درسته که داستان خیلی غم انگیزی بود و نزدیک بود آبروی مردونگیم رو به خطر بندازه ولی حالا که تموم شده حس می کنم خوب بود و ضرر نکردم که خوندمش.