بزمرگی
از لحاظ روان بودن و جریان پیوسته روایی این رمان به کار نویسنده های بزرگ معاصر پهلو میزنه. به نظرم سبک کار جواد سعیدی پور به نوعی نسخه مردانه سبک نویسندگی زویا پیرزاد هست. به همون چیره دستی در بیان اتفاقات و حوادث.
از نظر لایه لایه بودن داستان هم نوشته سعیدی پور می تونه به نوعی یادآور کارهای عباس معروفی باشه. در لایه سطحی داستان بزمرگی اسم یک محل است. جالبه توی توضیحات ابتدایی کتاب و به دنبال اون توی نوشته هایی که در مورد این کتاب منتشر شدند از بزمرگی به عنوان یک محل خیالی ساخته و پرداخته نویسنده اسم برده شده، اما مطابق لغت نامه دهخدا بزمرگی "دهی از دهستان میان ولایت بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. جلگه ، معتدل . سکنه ٔ آن 159 تن . محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه و گلیم بافی .راه آن مالرو است ."
خواننده رمان از دید یکی از افسران وظیفه وارد پاسگاه انتظامی منطقه میشه. محیط تصویر شده برای این محل کمی با آنچه که در لغت نامه دهخدا در مورد چنین محلی آمده کمی متفاوت است. شرایط توصیف شده در رمان شامل خشکسالی، فقر مالی و به خصوص فقر شدید فرهنگی مردم محل میشه. به تدریج با پیشرفت داستان اکثر نفراتی که در این محل زندگی می کنند وارد داستان میشن و در ذهن خواننده شناسنامه خاصی پیدا می کنند. در لایه های زیرین به نظر میاد خیلی از این تصویرسازی ها جنبه استعاری داره.

توی این رمان بیان وضعیت نهایی شخصیت ها در همون فصل اول داستان حلقه ای می سازه که خواننده به سختی می تونه ازش خارج بشه.
داستان اینطوری آغاز میشه:
"شاهی آمده بود تا کارهای مربوط به حقوق جانبازی اش را انجام بدهد. تا آن روز برای بیرون آوردن ترکش های گلوله هایی که توی آخرین درگیری با باباشریف خورده بود، چهار بار سیته اش را باز کرده بودند. می گفت:
هربار می گویند دیگر خوب شده ای و احتیاج به عمل نداری، اما دفعه بعدکه باز یک ترکش توی ریه هایم پرک می کند، گند و کثافت کاری خودشان را پای من می نویسند و می گویند مال سیگارهایی است که می کشی.
هنوز به کسی نگفته بود که چند ترکش هم توی بیضه هایش دارد. بیضه هایش عفونت نکرده بودند و دردشان بعد از یک مدت ساکت شده بود. برای همین کاری به کارشان نداشت. تنها ترسش این بود که نتواند دختری را که مادرش برایش خواستگاری کرده بود، حامله کند.
دیگر مثل آن روزهایی که توی بزمرگی بودیم، ازش قول نگرفتم که فکر درمان شان باشد و به ش اصرار نکردم که کمتر سیگار بکشد. من و شاهی بیرون از بزمرگی، برای هم دوتا غریبه بودیم و علاقه ای نداشتیم خودمان را درگیر مشکلات زندگی همدیگر کنیم.
با وجود این که می دیدیم خنده ها و شوخی هایمان مصنوعی و تکراری است، باز هم سعی می کردیم به دوستی مان همان رنگ و بوی سابق را بدهیم. مخصوصا شاهی که فکر می کرد در عوض ماندن در خانه ام باید کاری بکند، اما بی فایده بود؛ من و او دیگر برای هم آن آدم های بامزه سابق نبودیم. دوستی من و شهای همان جا توی بزمرگی تمام شده بود."
وقتی داستان تموم شد برگشتم که این جملات اولیه رو دوباره بخونم همه چیز جور دیگری دیده میشد. این دفعه همه چیز به نظرم آشنا میومد و دلم برای همه شخصیت های داستان تنگ شده بود.
متن کامل کتاب از اینجا قابل دانلود هست.
این وبلاگ هم به طور کامل به نقد و بررسی این رمان اختصاص داره. من سبک نقد و تحلیلش رو خیلی دوست دارم.