کوسه ها و ماهیهای کوچولو

این قطعه از برتولت برشت جزو آخرین پستهای وبلاگ قبلیم قبل از مسدود شدنش بود. به نظرم خیلی عمیق و دوست داشتنیه. از اون نوشته هاییه که مطمئنم اگه یه خورده وقت داشته باشی و کمی حوصله کنی از خوندنش پشیمون نمیشی. 

ادامه نوشته

کاش میشد جبران کرد!

نمی دونم چرا آدم همیشه وقتی پشیمون میشه که دیگه کار از کار گذشته و دیگه نمیشه اونطوری که باید جبران کرد. گاهی یه چیزایی از گذشته یادم می یاد که دلم می خواد آب بشم برم توی زمین! امروز نشسته بودم داشتم به اون روزی فکر می کردم که با بابام و آقای برادر که اون موقع پنج٬ شش سالش بیشتر نبود می خواستیم بریم استادیوم فوتبال تماشا کنیم.

قبلش این رو بگم که این داداش ما از همون بدو تولد توی کار فوتبال بود. تا شروع کرد به راه رفتن یاد گرفت شوت بزنه که بشه هم بازی من. بعدش اولین کلمه ای که گفت گل بود. از همون وقت بود که بازیهای فوتبال داخل منزلمون شروع شد و تا سالها (حتی وقتی که دیگه خیلی بزرگ شده بودیم) ادامه پیدا کرد. حالا یه چیزی پیش خودمون باشه که البته یه کمی هم باعث شرمندگیه! می دونی! اون اوایل با اینکه خیلی کوچولو بود فوتبالش خوب بود٬ بعد٬ گاهی از من بیشتر گل می زد. دیگه ما هم که داداش بزرگ! نمی شد ببازیم که! مجبور بودیم گولش بزنیم. مثلا بعد از اینکه تعداد گلهاش به شیش تا می رسید و باز گل می زد بهش می گفتم خب پنج شدی! (توی دلت بهم نگو عجب موزماری بودی! بابا! آخه نمی شد که من با اون لنگ دراز به یه بچه دو ساله ببازم که! می شد؟) البته با این که شمردن بلد نبود ولی خب کلا شم ریاضیش خیلی خوب بود در نتیجه گاهی که بو می برد دارم گولش میزنم مجبور می شدم به جون خودم قسم بخورم که بابا پنج از شیش بیشتره! فکر کن! خدا رحم کرده که همون موقع به خاطر فریب این بچه طفل معصوم سنگ نشدم! 

حالا اصلا اونی که می خواستم تعریف کنم اینا نبود که! میگفتم که داشتیم سه نفری می رفتیم استادیوم. آقا داداش هم که خیلی فوتبال دوست بود کلی خوشحال با اون پاهای کوچولوش جلو جلو می دویید که مثلا زودتر به فوتبال برسه. خان بابا اینو که دید یهو هوس شوخی بهش دست داد. به من اشاره کرد حالا که داداشی پشتش به ماست و داره تند تند میره٬ بیا یواشکی قایم شیم ببینیم چه  کار می کنه. خلاصه! ما قایم شدیم و این بچه کلی رفت و رفت و متوجه نشد که ما دیگه پشت سرش نیستیم. اما نمی دونم چی شد که یهو متوقف شد٬ با یه کمی ترس دور و برش رو نگاه کرد و تازه فهمید که بابا و داداشش نیستن٬ حس کردم یه دفعه دنیا رو سرش خراب شد٬ احساس تنهایی کرد٬ یه چیزی توی دلش فرو ریخت٬ تو چشمای کوچولوش اشک جمع شد. چیزی نمونده بود که چشمه اشکش سرازیر بشه٬ من نمی دونم چطور دلمون اومد که این بچه طفل معصوم رو اینطوری اذیت کنیم؟ در همین اثنا یه آقای رهگذری متوجه قضیه شد٬ به سمت داداشی رفت و زانو زد و گفت نترس بابایی! اینا اونجان پشت دیوار! داداشی اینقدر ترسیده بود که وقتی اومد به سمت ما با وجود غرور مردونش دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره٬ بغضش ترکید و اشکاش مثل بارون بهاری جاری شد.

وااااااای خدا! اونی که خیلی دلم می خواست جبران کنم همینه. یه کاری کنم که اون مرد کوچولو نترسه! یه کاری کنم به جای اینکه حس تنهایی کنه و بترسه حس کنه که همیشه باهاشم و نمی ذارم هیچ کس و هیچ چیزی اذیتش کنه٬ افسوس که این کار رو نکردم . حالا دیگه اون کوچولو بزرگ شده واسه خودش مردی شده و دیگه نه تنها به حمایت من که به حمایت هیچ کس دیگه ای نیازی نداره. کاش می شد این رو جبرانش کنم.

خدایا!

نمی دونم فیلم فریاد مورچگان رو دیدی یا نه؟ فیلمیه در مورد فلسفه زندگی از محسن مخملباف٬ که هند رو که انواع و اقسام اعتقادها و دیدگاهها نسبت به زندگی توش وجود داره به عنوان بستر فیلمش انتخاب کرده. حالا من اینجا قصدم این نیست که در مورد این فیلم چیزی بگم. اونی که می خوام بگم درمورد چند جمله ایه که توی فیلم وجود داره. البته مطمئن نیستم نویسنده این فیلم خودش این جملات رو نوشته یا اینکه اونها رو از جای دیگری وارد فیلم نامه اش کرده٬ هر چی که هست جملات خیلی لطیف و زیبایی هستن. 

ادامه نوشته

مردم كشورم مرا فرستادند كه مسابقه را به پایان برسانم

این نوشته رو یه دوستی برام ایمیل کرد. وقتی سرچ کردم دیدم دو هوار میلون! (بلدم بنویسم میلیون! اما این میلونه که خیلی از میلیون بیشتره!) بار هم تو سایتها و وبلاگهای مختلف دقیقا با همون جملات اومده. گفتم دیگه من هم این کار رو تکرار نکنم٬ اما چند دقیقه بعد نظرم عوض شد. گفتم چنین نوشته ای حتما باید توی دفترچم یادداشت بشه که بعدها هم بهش مراجعه کنم و ازش انرژی و الگو بگیرم. این نوشته در مورد حادثه ای است که در جریان المپیک ۱۹۶۸ مکزیکوسیتی اتفاق افتاده.

ادامه نوشته

برای امروزت زندگی کن، کسی فردا را ندیده است

وقتی دوستم کشوی لباسهای همسرش را باز کرد و بسته کادو پیچی شده ای را از آن درآورد، گفت:

"این یک بسته معمولی نیست".

سپس بسته را باز کرد و به جعبه خیره شد و گفت:

"این را وقتی برای اولین بار به نیویورک رفته بودیم، حدود ۸ یا ۹ سال قبل خرید. ولی هیچ وقت ازش استفاده نکرد، نگهش داشته بود برای یک موقعیت خاص. البته حدس می زنم که اینطور بوده باشد".

جعبه را برداشت و در کنار بقیه لباسهایی که جمع کرده بود گذاشت.

 همسرش تازه در گذشته بود.

ادامه نوشته

وقتی روابط یک زوج خاص تیره میشه!

یه وقتایی آدم یه چیزایی می بینه و می خونه که باعث میشه فکش به زمین بچسبه! عمرا بتونی حدس بزنی که این خانومه چی کار کرده. حالا من برات می گم و تقریبا مطمئنم که تو هم به سختی باورت میشه!

ادامه نوشته

مشکلهامون اونقدرها هم که فکر می کنیم بزرگ نیستها!

بهش میگم آخه این مشکل تو  اونقدرها هم که بزرگش می کنی بزرگ نیست! این جور مسائل یه بخشی از زندگی هستن که کلا زندگی با اونا معنی پیدا می کنه٬ حالا اگر هیچوقت هیچ چالشی توی زندگیت نباشه که دیگه زندگی نیست. زندگی یعنی جریان داشتن٬ یعنی یه چیزایی داشته باشی که باعث بشه روزهات٬ ساعت هات و لحظه هات با هم فرق کنه.

به جون خودم اون چیزی که الان برای تو خیلی مهمه و تموم فکرت رو اشغال کرده در واقع یه اتفاق سادست که مثلا اگر قرار بود برای من اتفاق بیفته اونوقت تو می تونستی کاملا به کوچیکی مسأله پی ببری. براش داستان خودم و خواهر کوچولوم رو مثال زدم.

ادامه نوشته

چطوری می تونی خوش عکس تر باشی؟

البته که داشتن خاصیتهای یه مدل چیز خیلی مهمیه٬ ولی این رو هم بدون اینطوری نیست که مدلها یه جا بشینند تا بدون هیچ تلاشی زیبا به نظر برسن. اتفاقا موفقیت مدلها در کارشون تا حدود زیادی بستگی به این داره که توانایی گرفتن چه ژستهایی رو دارن و چه نماهای جالب توجه و قابل ذکری رو به عکاس خودشون می دن. حالا این درست که قرار نیست بری و مدل بشی اما به هر حال حتما تو هم مثل همه دوست داری تکنیکهایی رو بدونی که بتونی با استفاده ازاونها کمی خوش عکس تر بشی٬ پس حتما خوندن نکات زیر می تونه برات مفید باشه.

ادامه نوشته

وقتی که غمگینی و تنها

حتما تو هم یه وقتایی مثل من حوصلت از همه چیز و همه کس سر میره. اونوقته که آرزو می کنی ای کاش یه طوری می شد از این فضایی که توش گیر کردی کنده بشی یهو یه جای دیگه باشی. مثلا تو یه جنگل استوایی باشی، تنهای تنها دور از همه سر و صداها و مردمان و نامردمان یا مثلا کنار یه ساحل خلوت که مال خود خودت باشه. اونوقت بشینی وهر چقدر دلت می خواد چشاتو ببندی و به صدای بارون تو اون جنگل یا صدای دریا کنار اون ساحل گوش کنی بدون اینکه کسی بخواد مزاحم آرامشت بشه فقط به این دلیل که دلش خواسته و یا مثلا به عنوان یه همنوع وظیفه خودش دونسته که ازت پرس و جو کنه چته که اینطوری شدی!  

خب حالا یه سایتی هست که میتونه در چنین مواقعی تا حدودی مفید واقع بشه.

  

ادامه نوشته

تنگسیر

تنگسیر از نظر هیجان برای من جزو دسته فوق العاده هاست.  تنگسیر از اون داستانهاییه که از اول تا آخرش شرح یه اتفاق خاصه و توی هر صفحش منتظری نشونه ای ببینی که بالاخره عاقبت کار چی میشه. 

از اون جایی که در ادامه مطلب می خوام چیزهایی بنویسم که ممکنه آخر داستان رو لو بده٬ خواهش می کن پیش از خوندن داستان به ادامه مطلب نرو!

 خب البته در قیمتش هم باید بگم که من چاپ اول انتشارات جامه دران رو دارم که توی سال ۱۳۸۴ قیمت این کتاب ۲۲۳ صفحه ای ۲۷۰۰ تومان  بوده.

ادامه نوشته

سلام آقای بتمن

کار حمیدرضا پورنصیری منتشر شده در بخش کودک و نوجوان روزنامه ایران جمعه شماره ۳۱۷۸ - جمعه ۱۰ تیرماه ۱۳۸۴

ادامه نوشته

چگونه شب امتحان بیدار بمانیم؟

کاری از منصوره کمری که در بخش کودک و نوجوان روزنامه ایران جمعه ۱۳ خردادماه ۱۳۸۴ چاپ شده بود.

ادامه نوشته

اون شب سرد زمستون تو واگن مترو

أأأأه! فضولما! این فضولی هم بد دردی شده! اومدنی مطابق معمول سوار مترو شدم. همچین از درکه رد شدم خودمو کشیدم اون گوشه کنار در و فاصله ای که با صندلیها داره٬ همیشه سعی می کنم اونجا جا بگیرم٬ آخه خوبیش اینه اونجا که باشی نه رفت و اومد دیگرون مزاحمت میشه و نه تو مزاحم رفت و اومد دیگران میشی. تازه میتونی تکیه هم بدی که وقتی قطاره ترمز می کنه یهو پخش زمین نشی! 

خلاصه اومدم توی محوطه اکازیون خودم جاگیر بشم که دیدم إه! یکی زودتر اونجا رو گرفته! این بود که رفتم تو نخش که ببینم این کیه که اومده جای منو گرفته (می دونی که! ما خیلی زود از در نیومده صاحب چیزا میشیم دیگه)!

یه آقای نسبتا چارشونه و عریضی بود با پوست قهوه ای آفتاب خورده و کلفت. موهاشم صاف و سیخ سیخی بود. یه اورکت سبز (آره! از همون قدیمیها دیگه!) پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای کهنه قهوه ای! نمی دونم چرا حس کردم باید مال یه جاهایی در خراسان جنوبی باشه. حالا از همه اینا گذشته یه چیز دیگش خیلی عجیب بود٬ به طور معمول آدما وقتی اون جایی که این آقا وایستاده بود رو صاحاب میشن٬ پشت به مسیر حرکت قطار به تلق انتهایی صندلیها تکیه می دن. اما این آقاهه پشت به همه رو به دیوار سر به زیر وایستاده بود. داشتم فکر می کردم که آخه مرد حسابی اگر نمی خواستی تکیه بدی چرا جای من! رو اشغال کردی که ...

واااای! متوجه شدم سرش پایینه چون داره گریه می کنه! نمی دونی مرد با اون هیبت چطوری گریه می کرد٬ عین بچه های کوچولو٬ البته با صدای آروم داشت إإإإإإإ... زار می زد. هیچی دیگه! هم دلم به حالش سوخته بود هم داشت خون خونمو می خورد که آخه چی ممکنه باعث بشه همچین آدمی اینطوری زار بزنه...

فکر کردم شاید یکی از نزدیکانش فوت شده! ولی اگر همچین چیزی هم بود پس چرا سیاه نپوشیده بود؟ نکنه تازه بهش خبر دادن؟ بعدشم مطابق معمول هی فکر پشت فکر و خیال پردازی کردم که آخی! حتما اومده اینجا کار کنه٬ بعد مادرش فوت شده٬ حالا اینجا تک و تنها چی کار می کنه؟ نکنه پول نداشته باشه که برگرده شهرشون؟ دیگه جیگرم داشت آتیش می گرفت٬ از طرفی روم نمیشد ازش مستقیم بپرسم به کمک نیاز داره یا نه؟ همینطور داشتم غصه می خوردم که یهو موبایلش زنگ زد٬ ما هم که دیگه تموم وجودمون شد گوش ببینیم بالاخره تکلیفمون معلوم میشه که چه خبره یا نه!

اینقدر آروم حرف زد و اینقدر إإإإإإإإ رو تو حرفاش کشید که اصلا نفهمیدم چی گفت و چی شنید. دیگه داشتم به ایستگاه آخر می رسیدم٬ ای بابا آخرش نفهمیدم این بابا چشه آخه! 

تو همین فکرا بودم که آقاهه رو کرد به بغلیش و با یه لهجه خاصی پرسید:

آقاااا! (یعنی آ رو بیشتر از معمول کشید) بی مارس تان قلب کجا پی یاده شم؟ (همینطور بریده بریده پرسید)

اه! پس مریض قلبی داره!

بهش آدرس دادن٬ درست همون ایستگاهی که قطار توقف کرده بود باید پیاده می شد. نمی دونم چی شد که خودش در حال پیاده شدن توضیح داد که مادرم حالش خوب نیست فکر می کنی برسم بهش؟ اینا رو در واقع رو به کسی نگفتا! یه جورایی تو حال خودش بود. 

پیاده شد و رفت و من هیچ وقت نفهمیدم تو اون ترافیک سنگین اون شب سرد زمستون به موقع بالای سر مادرش رسید یا نه؟  

عقاید یک دلقک

این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام شنیر است که همسرش ماری او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرض‌های همیشگی‌اش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌ است.

او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایش‌هایش به وجود می‌آورد و پایش را مصدوم می‌کند، به بن محل زندگی اش (که کمتر از دو سه هفته در سال در آن جاست) باز می‌گردد. به این دلیل که او آدم ولخرجی است دیگر حتی یک پنی هم برایش نمانده. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز می‌کند و شروع به تماس با آشنایان می‌گیرد. در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.

ماری همسر او یک کاتولیک بوده و در جوانی با هم فرار کرده‌اند و بدون اینکه با هم ازدواج کنند با هم رابطه داشته‌اند. این امر ماری را عذاب می‌داده و بالاخره روزی از او فرار می‌کند .... خلاصه داستان (برگرفته از ویکی پدیا)

ادامه نوشته

خرس کوچولوی تپلی

در شماره ۳۱۶۴ کودک و نوجوان ایران جمعه اتفاق جالبی افتاد! بچه ها (منظور همون شخصیتهای ثابت ایران جمعه است!) یه نامه نوشتن که این سردبیر رو نمی خوایم و ... خلاصه قرار شد که اون شماره رو خودشون اداره کنن به خاطر همین یه شکل هشلهفت و در هم و بر همی داشت. متن نامه شونو داشته باشید:

ادامه نوشته

تنهاترین روبات دنیا

نوشته حمیدرضا پورنصیری در شماره ۳۱۵۷ بخش کودک و نوجوان روزنامه ایران جمعه - ۲۰ خرداد ۱۳۸۴
ادامه نوشته

مردی که عاشق بچه ها بود

نوشته حمیدرضا پورنصیری که در شماره ۳۱۵۲ ویژه نامه کودک و نوجوان ایران جمعه منتشر شد.

در حاشیه: غر غر کردن شخصیتها در مورد سردبیر بخش کودک و نوجوان از همین شماره شروع شده بود!

ادامه نوشته

صندوقچه- ایران جمعه

یه زمانی مد شده بود که روزنامه ها شماره ویژه جمعه منتشر می کردن. من خودم مشتری همشهری جمعه٬ ایران جمعه و خبر ورزشی جمعه بودم. حالا از خبر ورزشی جمعه که بگذریم که صرفا به خاطر خبرای زردش عاشقش بودم٬ یه قسمتهایی تو ایران جمعه بود که خیلی دوسش داشتم٬ یکی صفحات هنری و بخش مربوط به معرفی کتابش بود و دیگری ... واااای! چهار صفحه مخصوص کودک و نوجوان بود با شخصیتهایی به اسم سهیل٬ سارا٬ خسرو٬ چنگیز٬ منصور و آقا تپله٬ سردبیرشون هم که قاسمفر بود. چند وقت پیش داشتم وسایلمو جابجا می کردم یهو دیدم إ! چه باحال! یه سری از این ایران جمعه های کودک و نوجوان هنوز قاطی روزنامه ها باقی مونده و دور نریختیمشون! دوباره نشستم به خوندنشون و باز هم مثل قبلأها کلی خوش به حالم شد. این طوری شد که مطمئن شدم اینم از اون چیزایه که سر زدن به اونها هر وقت و در هر حالتی می تونه برام روحیه بخش باشه و میتونه وارد صندوقچه بشه.

خیلی دلم می خواست می تونستم کل صفحه رو اسکن کنم که دیگه چیزی ازش جا نمونه٬ اما خب می دونی که اسکنرم A4 هست٬ پس مجبور شدم قطعات کوچکتری ازش اسکن کنم.

ادامه نوشته

چرا صندوقچه؟

هر آدمی تو زندگیش یه چیزایی براش جالبه و یه طورایی با سر زدن به اونها علاوه بر تجدید خاطرات روحیش هم عوض میشه. این چیزا تو آدمای مختلف و تو سنین مختلف فرق می کنه. یه زمانی جمع کردن کارت فوتبال (برزیل و آلمانو یادته؟) و ماشین (اوه! اوه! چه میکردن این لامبورگینی و فراری!) و بالاخره هواپیما ( با اون هواپیمای B1 سفید خوشگلش) برامون جالب بود، به وقت دیگه عکس فوتبالیستا که از آدامس در می آوردیم. بزرگتر که شدیم چه می دونم کلکسیون تمبر و فیلم و اینا برامون جالب شد. پیر هم که می شیم کلکسیون عکس بچه ها و اطرافیانمون به همراه وسایلی که هر کدوم یه خاطره ای از یه عزیزی به همراه دارن برامون جالب میشه.

اما یه روزی یه مطلب روانشناسی می خوندم که نوشته بود این که آدما وسایلشونو دور نریزن و جمع کنن می تونه تبدیل بشه به یه وسواس و بیماری. منم که جو گیر! سعی کردم دیگه از این جور چیزا دور و برم جمع نکنم. اما می دونی بعد از یه مدتی احساس خلا کردم.

من به تجربه فهمیدم که خاطره ها و یادگاریها خواهی نخواهی یه بخشی از شخصیت و وجود آدمی هستن، پس این دفعه سعی کردم با رعایت تعادل یه سری چیزهایی که واقعا مراجعه به اونا می تونه برام لذت بخش باشه رو جمع کنم. حالا هر چی که قابلیت تبدیل به فایل داشته باشه رو هم اینجا میگذارم، خدا رو چه دیدی شاید برای تو هم جالب و خاطره انگیز باشه.

عطر سنبل، عطر کاج

از پشت جلد کتاب:

"عطر سنبل، عطر کاج ترجمه کتاب Funny in Farsi است که با اجازه و تأیید نویسنده در ایران منتشر شده است. این اثر یکی از کتابهای پرفروش آمریکا در سالهای گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده است. از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه تربر (معتبرترین جایزه کتابهای طنز آمریکا) در سال 2005 و کاندیدای جایزه Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی."

ادامه نوشته

این مردم نازنین، فصه های رضا کیانیان با مردم

"شهرت، تنهایی را می دزدد. همه جا با تو هستند. زیر ذره بین هستی. فقط در خانه می شود تنها بود. اگر تلفن های علاقه مندان بگذارند! در خانه هم همیشه باید پرده ها کشیده باشد. همسایه های علاقه مند هم زیاد است. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. باریگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده ای دم خور است. تنها نیست... من در خیلی قلبها خانه ای دارم. هیچ وقت آواره نمی شوم. بی سرپناه نمی مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این همه عشق، این همه تنهایی واین همه مردم. این مردم نازنین."

جملات فوق به عنوان یادداشت در پشت جلد کتاب "این مردم نازنین ..." نوشته رضا کیانیان بازیگر مشهور سینما و تلویزیون آمده است.

ادامه نوشته

در مورد دریا روندگان جزیره آبی تر- یاداشت دوم

دومین داستانی که از این کتاب به خاطرم مانده است، داستان آب دریاهاست. این داستان چهارده صفحه ای تصویر سازی های فوق العاده ای دارد.

به بخشهای پایانی این داستان که در اردیبهشت ۶۸ نگاشته شده است توجه فرمایید:

ادامه نوشته

دریا روندگان جزیره آبی تر

این روزها دارم کتاب "دریا روندگان جزیره آبی تر" را می خوانم. این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.

ادامه نوشته

ده وب سایت برتر آموزشی دنیا  به انتخاب مجله تایمز

در اواخر سال ۲۰۱۰ میلادی مجله تایمز آن لاین اقدام به انتشار فهرست ده وب سایت برتر آموزشی دنیا کرد که خبرگزاری مهر لیست آنها را ذکر کرده است.

ادامه نوشته

آیا انیشتین مسلمان شده بود؟

نوشته زیر در سایت صدای شیعه آمده است:

آلبرت اینشتین در رساله­ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ"، یعنی : بیانیه، که در سال 1954م  ( =1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می­دهد و آن را کامل­ترین و معقول­ترین دین می­داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه­ی اینشتین با آیت­الله العظمی بروجردی (فوت 1340 ش = 1961 م) است که توسط برخي مترجمین  برگزيده و به صورت محرمانه صورت پذیرفته است.

ادامه نوشته

بادبادک باز اثر خالد حسینی

کلیات: بادبادک باز (The Kite Runner) اثری قوی است در خصوص گناه، رستگاری، عشق، دوستی و وجدان درد. این اثر در سال ۲۰۰۳ منتشر شده است که با استقبال فوق العاده ای چه از جانب منتقدان و چه از جانب خوانندگان عادی مواجه شد. داستان بسیار روان بیان شده و با توجه به تعدد شخصیتها هیچ پراکندگی و آشفتگی به چشم نمی خورد، بعلاوه توزیع حوادث در کل کتاب به گونه ای است که خواننده هیچگونه احساس خستگی نخواهد کرد. من از خیلیها شنیدم وقتی که خواندن کتاب را شروع کردند دیگر تا پایان کتاب نتوانستند از فضای داستان خارج شوند. 

ادامه نوشته

پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

کلیات: این اثر که تحت عنوان " پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید "
(The Five People You Meet In Heaven) هم منتشر شده است، می تواند تغییرات بنیادین در دیدگاه خواننده نسبت به زندگی، حوادث و افراد مؤثر در آن ایجاد کند. ایده اصلی رمان، مبتنی بر اینکه هر شخصی پس از مرگ با پنج نفر از افرادی که بیشترین تأثیر را در داستان زندگی یکدیگر داشته اند، سبب می شود که خواننده به این نتیجه برسد که حوادث به ظاهر کوچک زندگی تا چه حد می تواند در مسیر زندگی تعیین کننده باشد.

ادامه نوشته

خصوصی: در مورد کتابهایی که می خوانم

می دونی که! من از اون دسته آدمایی هستم که خیلی از یادآوری چیزهایی که مربوط به گذشتم هست لذت می برم، حالا چرا؟ خودم هم نمی دونم، بعضیا این طورین دیگه .

بخشی از خاطرات من هم بر می گرده به کتابهایی که خوندم یا می خونم، یه روز نشستن با خودم گفتم چه خوبه که یه لیستی داشته باشم از کتابهایی که تا حالا خوندم، بعد هی به مخم فشار آوردم که تا جایی که میشه همشون رو به یاد بیارم، البته که امکان نداره بی حافظه ای مثل من بتونه همه چیز رو کامل به یاد بیاره، ولی به هر حال سعیمو کردم که یه لیستی بشه از عناوین و تا جایی که میشه یه توضیح کوتاه هم بنویسم بر اساس نظر شخصیم، که اگر یه روز تصمیم گرفتی بخونیشون بدونی من در زمان خوندن اونها چه حسی بهم دست داده!

ادامه نوشته

ایمیلها

خیلی وقتها از من می پرسن که این ایمیلهایی که بهش اشاره کردم چه نوع ایمیلهاییه؟ دیدم بهتره یه لیستی از پنج تا از آخزین ایمیل های ارسال شده رو اینجا بذارم. اگر دوست داری تو هم از این نوع ایمیلها دریافت کنی، یا با یه پیام ( همون کامنت خودمون!) ایمیلت رو برام بذار یا از طریق آیکون یاهو مسنجر (توی ستون سمت راست میشه پیداش کرد).

  • شناسنامه رضاخان
  • اعلامیه فوت شهلا جاهد
  • فرهنگ پذيرائي
  • بزرگان دين احتمال داده اند كه قمه زدن در اين زمان، واجب كفائی است
  • دو عکس از مدفن مختار ثقفی