خدایا!
نمی دونم فیلم فریاد مورچگان رو دیدی یا نه؟ فیلمیه در مورد فلسفه زندگی از محسن مخملباف٬ که هند رو که انواع و اقسام اعتقادها و دیدگاهها نسبت به زندگی توش وجود داره به عنوان بستر فیلمش انتخاب کرده. حالا من اینجا قصدم این نیست که در مورد این فیلم چیزی بگم. اونی که می خوام بگم درمورد چند جمله ایه که توی فیلم وجود داره. البته مطمئن نیستم نویسنده این فیلم خودش این جملات رو نوشته یا اینکه اونها رو از جای دیگری وارد فیلم نامه اش کرده٬ هر چی که هست جملات خیلی لطیف و زیبایی هستن.
نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن.
مرغ دریایی آواز خواند… ولی او نشنید.

فریاد زد: خدایا با من حرف بزن.رعد در آسمان غرید… اما او گوش نکرد.

گفت: خدایا! بگذار ببینمت.ستاره ای درخشید… ولی او ندید.

از خدا خواست: خدایا! معجزه ای به من نشان بده.یک زندگی متولد شد …اما او نفهمید.

با نا امیدی گریست: خدایا! با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی.خدا پایین آمد و او را لمس کرد… ولی او، پروانه را کنار زد و رفت.
