اون شب سرد زمستون تو واگن مترو
أأأأه! فضولما! این فضولی هم بد دردی شده! اومدنی مطابق معمول سوار مترو شدم. همچین از درکه رد شدم خودمو کشیدم اون گوشه کنار در و فاصله ای که با صندلیها داره٬ همیشه سعی می کنم اونجا جا بگیرم٬ آخه خوبیش اینه اونجا که باشی نه رفت و اومد دیگرون مزاحمت میشه و نه تو مزاحم رفت و اومد دیگران میشی. تازه میتونی تکیه هم بدی که وقتی قطاره ترمز می کنه یهو پخش زمین نشی!
خلاصه اومدم توی محوطه اکازیون خودم جاگیر بشم که دیدم إه! یکی زودتر اونجا رو گرفته! این بود که رفتم تو نخش که ببینم این کیه که اومده جای منو گرفته (می دونی که! ما خیلی زود از در نیومده صاحب چیزا میشیم دیگه)!

یه آقای نسبتا چارشونه و عریضی بود با پوست قهوه ای آفتاب خورده و کلفت. موهاشم صاف و سیخ سیخی بود. یه اورکت سبز (آره! از همون قدیمیها دیگه!) پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای کهنه قهوه ای! نمی دونم چرا حس کردم باید مال یه جاهایی در خراسان جنوبی باشه. حالا از همه اینا گذشته یه چیز دیگش خیلی عجیب بود٬ به طور معمول آدما وقتی اون جایی که این آقا وایستاده بود رو صاحاب میشن٬ پشت به مسیر حرکت قطار به تلق انتهایی صندلیها تکیه می دن. اما این آقاهه پشت به همه رو به دیوار سر به زیر وایستاده بود. داشتم فکر می کردم که آخه مرد حسابی اگر نمی خواستی تکیه بدی چرا جای من! رو اشغال کردی که ...
واااای! متوجه شدم سرش پایینه چون داره گریه می کنه! نمی دونی مرد با اون هیبت چطوری گریه می کرد٬ عین بچه های کوچولو٬ البته با صدای آروم داشت إإإإإإإ... زار می زد. هیچی دیگه! هم دلم به حالش سوخته بود هم داشت خون خونمو می خورد که آخه چی ممکنه باعث بشه همچین آدمی اینطوری زار بزنه...
فکر کردم شاید یکی از نزدیکانش فوت شده! ولی اگر همچین چیزی هم بود پس چرا سیاه نپوشیده بود؟ نکنه تازه بهش خبر دادن؟ بعدشم مطابق معمول هی فکر پشت فکر و خیال پردازی کردم که آخی! حتما اومده اینجا کار کنه٬ بعد مادرش فوت شده٬ حالا اینجا تک و تنها چی کار می کنه؟ نکنه پول نداشته باشه که برگرده شهرشون؟ دیگه جیگرم داشت آتیش می گرفت٬ از طرفی روم نمیشد ازش مستقیم بپرسم به کمک نیاز داره یا نه؟ همینطور داشتم غصه می خوردم که یهو موبایلش زنگ زد٬ ما هم که دیگه تموم وجودمون شد گوش ببینیم بالاخره تکلیفمون معلوم میشه که چه خبره یا نه!
اینقدر آروم حرف زد و اینقدر إإإإإإإإ رو تو حرفاش کشید که اصلا نفهمیدم چی گفت و چی شنید. دیگه داشتم به ایستگاه آخر می رسیدم٬ ای بابا آخرش نفهمیدم این بابا چشه آخه!
تو همین فکرا بودم که آقاهه رو کرد به بغلیش و با یه لهجه خاصی پرسید:
آقاااا! (یعنی آ رو بیشتر از معمول کشید) بی مارس تان قلب کجا پی یاده شم؟ (همینطور بریده بریده پرسید)
اه! پس مریض قلبی داره!
بهش آدرس دادن٬ درست همون ایستگاهی که قطار توقف کرده بود باید پیاده می شد. نمی دونم چی شد که خودش در حال پیاده شدن توضیح داد که مادرم حالش خوب نیست فکر می کنی برسم بهش؟ اینا رو در واقع رو به کسی نگفتا! یه جورایی تو حال خودش بود.
پیاده شد و رفت و من هیچ وقت نفهمیدم تو اون ترافیک سنگین اون شب سرد زمستون به موقع بالای سر مادرش رسید یا نه؟