"آلیس نگاهی از سر ناباوری به شهر کرد. درست انگار در عرض یک روز شهر به شهر دیگری تبدیل شده باشد. با خودش فکر کرد حتما دارد خواب می بیند. دو بار پلک زد ولی نه تنها مردان عصبانی از جایشان تکان نخوردند بلکه خشمشان بیشتر شد. آلیس اندیشید که اینجا باید سرزمین عجایب باشد و شاید هم او ناخودآگاه از دری  نامرئی یا سوراخ خرگوشی وارد شهر شده است.

عجیب بود او تمام کوچه پس کوچه های شهر را می شناخت یا حداقل به نظرش آشنا می آمد ولی مشکل اینجا بود که در این کوچه های آشنا هیچ چیز پیش چشمش مانند سابق نبود. آلیس با خودش فکر کرد که باید کاری بکند و نمی تواند به این سادگی از کنار آن بگذرد.

او جامه دانش را برداشت و تمام خاطرات خوبش از شهر را در آن گذاشت، چشمانش را بست و پرواز کرد.

او با خودش اندیشید: شهری که بالهایم را زخمی کند شهر من نیست ... جایی دیگر خواهم رفت."

قطعه بالا با نام "آلیس در سرزمین ایران" در شماره ۱۵ نشریه الکترونیکی تاک منتشر شده. شاید چون تقریبا وصف الحال ما هم هست بهش احساس خوبی پیدا کردم شاید هم بدون چنین پیش زمینه ای هم دوست داشتنی هست. نمی دونم ... 

آرشیو کامل تاک رو می تونی اینجا پیدا کنی.