سلام،

نوشته بودی گرفتار بیماری مامانت هستی. از خونتون دور افتادی. روزهای بدی رو می گذرونی. غم رو توی تک تک جمله هات حس کردم. نمی دونم این چه سریه که از یه جایی به بعد وجه غمناک زندگی بر وجوه شادمانه اش استیلا پیدا می کند. ما هم با عمق وجود همونی رو تجربه می کنیم که سیذارتا کرد. ناملایمات، بیماری و گاه فقر. البته شاید هم ما آدمهاییم که با گذر زمان گوشت تلخ تر میشیم. دنیا همون دنیاست، این نگاه ماست که فرق کرده. زندگی رودی است در گذر. باید خود رو به جریان این رود سپرد. امید که این زمستون سرد خیلی زود تموم شه، انوار طلایی خورشید به زندگیت برگرده و گرمی بخش وجودت بشه. 

قربانت،
بی حافظه

پی نوشت: موسیقی برای دانلود اینجا و یا اینجا موجود است.