مشکلهامون اونقدرها هم که فکر می کنیم بزرگ نیستها!
بهش میگم آخه این مشکل تو اونقدرها هم که بزرگش می کنی بزرگ نیست! این جور مسائل یه بخشی از زندگی هستن که کلا زندگی با اونا معنی پیدا می کنه٬ حالا اگر هیچوقت هیچ چالشی توی زندگیت نباشه که دیگه زندگی نیست. زندگی یعنی جریان داشتن٬ یعنی یه چیزایی داشته باشی که باعث بشه روزهات٬ ساعت هات و لحظه هات با هم فرق کنه.
به جون خودم اون چیزی که الان برای تو خیلی مهمه و تموم فکرت رو اشغال کرده در واقع یه اتفاق سادست که مثلا اگر قرار بود برای من اتفاق بیفته اونوقت تو می تونستی کاملا به کوچیکی مسأله پی ببری. براش داستان خودم و خواهر کوچولوم رو مثال زدم.

گفتم سالها قبل که مدرسه می رفتیم من امتحان ریاضی داشتم و اتفاقا توی یه قسمتهاییش بدجوری گیر کرده بودم٬ حالا دقیقا یادم نیست کدوم قسمت درس ریاضی بود ولی یه جاهاییش مثل کسرها یا نمی دونم مثلا ماتریسها بود که خیلی کلافه ام کرده بود٬ اونوقت خانوم خانوما دراومد که چیه؟ چرا اینقدر کلافه ای؟ گفتم بابا! آخه من چرا باید اینقدر کار سخت سخت کنم؟ آخه این چرا اینقدر پیچیدست؟ گفت: ای بابا! این که چیزی نیست! پس منِ بیچاره چی بگم که باید انار بکشم!! می فهمی؟ خانوم معلم گفته باید انار بکشیم٬ انااارررر!

خب می دونی اون موقع از نظر اون کشیدن انار دیگه آخر کارهای سخت دنیا بود که مانع از این می شد٬ مشکلهای خیلی واقعی تر از مشکل خودش رو هم ببینه و درکشون کنه!
حالا جریان خیلی از مشکلات ما هم همینه٬ در نظر خودمون خیلی بزرگه در حالیکه واقعیتشون اینطوری نیست.