"مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود، عشق ابدی فقط یک حرف است.پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و تمام همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد. داستان شاهدخت سرزمین ابدیت که در سال 81 نوشته شده و در بین اهالی کتاب بازتابهای مثبتی هم داشته است. (رجوع شود به پشت جلد کتاب).

اتفاقا با اینکه قسمتهایی از داستان به روایاتی اساطیری و مجازی اختصاص دارد و شخصا با این نوع قصه به سختی رابطه برقرار می کنم، از نوع روایت این داستان خیلی لذت بردم. به هر حال هر رمانی فراز و فرودی دارد، اما در این رمان جملاتی وجود دارد که کم از یک شاهکار ندارند، مثل:

"شهادت چیز خوبی است، اما به شرط آنکه آدم مجبور نشود به خاطرش بمیرد."

خلاصه اینکه این قصه از آن داستانهایی است که آدم از خواندنش لذت می برد و می تواند تا مدتها در خاطر داشته باشد.